close
چت روم
رمان زیبای پور اصفهانی به نام سیگار شکلاتی ، قسمت ششم

تی تک| سایت تفریحی

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

- صد و یک ... صد و دو ... صد و سه ... 
صدایی از پشت سرم بلند شد:
- بسه ساها!!! اه!
بی توجه بهشون به کارم ادامه دادم ... جز غر زدن کاری بلد نبودن! منم جز طناب بازی تفریح دیگه ای نداشتم. انواع و اقسام مدل های طناب بازی رو بلد بودم و باهاشون عشق می کردم! ضربدری می رفتم و بی توجه به اینکه شاید حرکاتم برای بقیه آزاردهنده باشه بپر بپر میکردم. عرق از سر و روم می ریخت اما بی توجه داشتم به کارم ادامه می دادم:
- صد و چهل ... صد و چهل و یک ...
دستی از پشت دور کمرم پیچید و نفس داغش توی گردنم پخش شد. مو به تنم راست شد و سریع طناب رو ول کردم و با یه جیغ فرا بنفش چرخیدم. با دیدن سیامک مشت و لگد پروندم و گفتم:
- ااا! ول کن منو! مگه خودت خواهر مادر نداری! چندش!
سیامک دستاشو کشید کنار، خودش هم یه قدم رفت عقب، خندید:
- تو رو فقط اینجوری می شه نگه داشت ... 
دستمو تو هوا تکون دادم و گفتم:
- چشم داشته باشین تنها تفریح منو ببینین! چی کا ره کار شما دارم آخه؟ یه گوشه وایسادم دارم برای خودم بپر بپر می کنم! 
دقیقا هم توی گوشه ای ترین نقطه پذیرایی بودم، یه جایی که نابم هم از پشت به دیوار نخوره. پشت سرم یه پنجره سرتاسری بود که می تونستم حین طناب زدن آسمون رو هم رویت کنم و به قول خودم فیض ببرم اساسی! سیامک دست به کمر شد و گفت:
- مگه تو و اون نیاز جونت چشم دارین تفریح منو کامی رو ببینین؟ 
- شما می شینین فیلم ترسناک نگاه می کنین ، نصف شب ، با صدای بلند! 
خواست ادامو در بیاره قری به سر و گردنش داد و گفت:
- شما هم در طول روز مدام داری رو اعصاب من بالا و پایین می پری! این به اون در ...
کامیار که پای تلویزیون ولو بود یهو از جا پرید و گفت:
- ای تف تو ذاتت احمق!! خوب تو که عرضه نداری چرا پاس نمی دی؟!!!
چشمامو گرد کردم که دوباره از جا پرید و اینبار بلندتر از قبل گفت:
- عمتو ... !!! هند بود داور ....!!!
جیغ کشیدم:
- هوی! در دهنتو گل بگیرا! اینجا مادمازل وایساده! همین کارا رو می کنین که نمی ذارن بانوان محترم برن استودیم! یه جو شعور تو وجود شما نر های محترم نیست!
کامیار که اصلا نمی شنید من چی می گم! هشت چشمی رفته بود توی تلویزیون و تخمه می شکست. سیامک چپ چپی نگام کرد و گفت:
- یه بلا نسبتی! دور از جونی! 
- بلانسبت و این حرفا نداره! در اصل اینطوری باید بگم که رو مردا تاثیری نداره ، اول آخر همه عین همین ... 
کامیار بی توجه به جر و بحث ما باز از جا پرید و گفت:
- بزن دیگه!! بزن!!!
پوفی کردم و بی توجه به جفتشون راه افتادم سمت آشپزخونه، درست روبروم بود، کمی متمایل به سمت راست، انتهایی ترین قسمت سالن . سالن خونه حدودا شصت متر بود، خونه مون خیلی بزرگ نبود ولی کوچیک هم نبود. آشپزخونه اپن مجهزمون با ست چوب قهوه ای و نارنجی به خونه روح می داد. خبری از نازیلا و نیاز نبود. مطمئن بودم تو اتاق در حال خرخونی هستن، البته بیشتر نیاز خر می زد، نازیلا تو این وادی ها نبود. بعضی وقتا فکر می کردم هیچی تو این دنیا براش اهمیت نداره ... قرار بود به زودی منتقل بشه جای دیگه ، ولی نه ناراحت بود نه خوشحال. بعد از رفتن اون می موندیم ما چهار نفر! یا در اصل ما چهار تا سگ و گربه! که کاری جز پریدن به هم نداشتیم بکنیم . البته می دونستم این وضعیت چندان دووم نداره و بازم بهمون اضافه می شن، این رسم خونه ما بود. یه دونه سطل ماست برداشتم و گرفتم زیر شیر آب سرد ... گذاشتم تا سرش پر بشه ... سیامک سرک کشید و گفت:
- می خوای غذا بپزی؟! دستت درد نکنه! راضی به زحمتت نیستیم ...
شکلکی براش در آوردم و گفتم:
- برو بگو عمه ت برات غذا بپزه! نوکرت که نیستم ...
چشماشو چرخوند و گفت:
- بی تربیت ...
بعد هم بی توجه به من عقب گرد کرد و رفت کنار کامیار ولو شد ... سطل پر شده بود. از زیر شیر در آوردمش، یه سطل پر از خشم اژدها!!! همین که از آشپزخونه رفتم بیرون نیاز هم از اتاق اومد بیرون. اتاق ها درست روبروی ورودی آشپزخونه و اون سمت سالن بودن، سه در کنار هم، یه اتاق یه اندازه! هر کدوم چیزی حدود بیست متر. نیاز با دیدن من شصتش خبردار شد کجا چه خبره! با چشم التماس کرد بیخیال بشم و سرش رو به طرفین تکون داد، چشمکی بهش زدم و بیخیال رفتم سمت پسرها ... کاملا ریلکس مشغول تخمه خوردن بودن. همه گند کاریاشون یه طرف اون لنگای دراز شده شون هم یه طرف ... میز رو به گند می کشیدن هر روز با این حرکت چندششون. دلم می سخوت واسه کاناپه خوشگل کرم قهوه ایمون، اما چاره ای نبود! دلم رو به این خوش کردم که بعدا وادارشون می کردم کاناپه رو بشورن!

 

 

 


همین که رسیدم پشت سرشون اول از همه سیامک متوجه من شد و برگشت ولی برگشتن همان و خالی شدن سطل آب روی سر جفتشون همان! سیامک که تقریباً فهمیده بود قراره چی به روزشون بیاد کمتر جا خورده ولی بازم دهنش باز مونده و با چشمای گرد شده بهم خیره مونده بود. برعکس اون کامیار همون جور سر جاش خشک شده و دستاش از طرفین باز مونده بود. جوری دهنش باز و بسته می شد انگار افتاده تو دریا و داره غرق می شه! بچه م توهم زده بود ... صدای خنده نازیلا و نیاز هم بلند بود ... نازیلا هم از اتاق اومده بیرون و مشغول فوت کردن ناخنای لاک زده دستش بود. سیامک زودتر به خودش اومد، پرید اینور کاناپه و خشمگین غرید:
- ساها! ساهـــــــا!
در حین ساها ساها کردنش با خشم سرش رو هم تکون می داد، شونه ای بالا انداختم و بدون اینکه بترسم، رفتم جلوتر و گفتم:
- هوم؟! چته؟! همینه که هست ... می خواستی منو حرص ندی ... ساها انتقام نگیره که ساها نیست ... تا چشت دراد!
کامیار که به خودش اومده بود از جا بلند شد، چشماش پر از غضب بود، می دونستم جفتشون الان رم می کنن. ولی برام مهم نبود. یه جورایی سر به سر گذاشتن با اونا برام عادت بود. کامیار با حرص و حالت پر از انزجار، با دست تی شرتش رو کمی از بدنش فاصله داد و گفت:
- ساها گور خودتو کندی !
یه قدم رفتم عقب و گفتم :
- ببینید ! گفته باشم دستتون به من بخوره ... چی؟!! نخورده ... دفعه دیگه یخ خالص می ریزم تو یقه هاتون ...
کامیار اشاره ای به سیامک کرد و قبل از اینکه بتونم فرار کنم اول سیامک پرید سمت من و به دنبالش کامیار هم پرید اینور کاناپه و دوتایی گرفتنم! من یه دختر و اونا دو تا پسر! درسته که خیلی هم درشت هیکل نبودن ولی دلیل نمی شد که قوی تر از من نباشن! سعی کردم هولشون بدم ولی نمی شد ، نیاز جلو اومد و گفت:
- ولش کنین ببینم!
سیامک دستاشو حلقه کرد دور گردنم و گفت:
- ولش کنم؟!! می خوام خفه اش کنم!!!
کامیار دستم رو کشید و گفت:
- بیارش ببینم! یه نقشه بهتر دارم براش ... 
جیغ کشیدم:
- ولم کنین بی جنبه ها! جنبه شوخی هم ندارین! اصلا خوب کردم باهاتون! باید بدتر می کردم ... 
نازیلا بیخیال تکیه داده بود به دیوار و می خندید، کلا وقتی می افتاد به خندیدن دیگه نمی تونست تکون بخوره! کل بدنش شل می شد انگار بچه م! نیاز هم غش غش میخندید و سعی می کرد دست من رو از توی دست کامیار و سیامک در بیاره ولی موفق نمی شد .. منو کشیدن سمت راهروی کنار آشپزخونهف دستشویی و حموم توی اون راهرو بود و من خیلی خوب م یدونستم قراره چه به روزم بیاد. جیغ کشیدم:
- جفتتونو تو خواب خفه می کنم!!! گفتم دست از سرم بردارین!!!
اونا هم داشتن غش غش می خندیدن و با همه زورشون من رو می کشیدن. سیامک در حموم رو باز کرد و برام ابرو انداخت بالا، قیافه گریه دار به خودم گرفتم و رو به نیاز گفتم:
- حلالم کن!
سیامک و کامیار هم هنوز داشتن هر هر می خندیدن. دستامو به چارچوب در حموم گرفتم و سفت سر جام موندم ... سیامک تو حموم بود و کامیار بیرون ، اون می کشید و این هل می داد ... کاش می شد نخندم! خنده قدرتم رو کم می کرد ... هر از گاهی بین این تقلاها یه جفتک هم می پروندم، یکی سمت سیامک یکی سمت کامیار اما فایده ای نداشت، چون تا به خودم اومدم کشیدنم زیر دوش و آب یخ رو باز کردن روی سرم ... بگم سکته کردم کم گفتم! بدن خشک من یه دفعه مورد خجوم قطرات آب یخ قرار گرفت و تا مرز سنکوپ پیش رفتم! نفسم بند اومد و جیغ تو دهنم ماسید ... با چشمای گرد شده خیره مونده بودم به سیامک که روبروم بود، هنوز داشت می خندید، ولی من خنده م بند اومده بود، می خواستم خودم رو بکشم کنارف بدنم داشت یخ می زد، دیگه جونی تو تنم نمونده بود ولی کامیار محکم گرفته بودم و اجازه نمی داد تکون بخورم. اینقدر یخ کرده بودم که نمی تونستم یه جفتک بپرونم تو شکم سیامک بلکه دلم خنک بشه! سیامک تی شرتش رو در آورد و گفت:
- دوش دو نفره می چسبه نه؟!!
کامیار هم که مطمئن بود از زور سرما دیگه نمی تونم تکون بخورم، ولم کرد، رفت سمت سیامک و همراه چشمک اونم تی شرتش رو در آورد و گفت:
- شایدم سه نفره ... 
نیاز پرید تو و با جارو دستی که تو دستش بود شروع کرد کتک زدنشون و داد زد:
- برین بیرون ببینم! روانیا! خیسش کردین بسه دیگه ... واسه دوش گرفتن بشینین تو نوبت !!
من بی حال کمرم رو چسبوندم به دیوار پشت سرم .. چشمامو هم بستم ... فقط داشتم دعا می کردم، گم شن بیرون، اصلا نمی دونستم باید چه غلطی بکنم. گیج و منگ بودم. سیامک و کامیار همونجور لخت با هر هر خنده زدن از حموم بیرون و اینو از صداشون فهمیدم. یه دفعه آب گرم شد ، چشمامو باز کردم، نیاز با خنده نگام می کرد، آب رو اون گرم کرده بود ... فقط تونستم در جواب خوبیش لبخند بزنم ...

 

 


سرمو فرو کردم زیر بالش و غر زدم:
- خوابم می یاد ...
پتو از روم کشیده شد و صدای پر از خنده ساسان اومد:
- نق نزن تنبل بانو! پاشو ببینم! اینهمه صخره نوردی کردی که چی؟!! بگیری بخوابی؟!
یکی از پلکامو باز کردم و گفتم:
- چی می گی؟!! صخره؟!! 
همین که چشمای بازمو دید دستمو گرفت و با یه حرکت از تخت بلندم کرد و گفت:
- نه تنبل جونم ... بخوای هم صخره نوردی کنی باید از رو نعش اینجانب رد بشی ... از اول گفتم مخالفم با این ورزش! می خوایم فقط بریم از هوای صبحگاهی استفاده کنیم ! اون بالا مالاها یه قلیون توپ بزنیم تو رگ ...
خنده م گرفت و همینطور که می رفتم سمت در اتاق گفتم:
- به خدا تو دو تا تخته ت کمه ساسان!
ساسان طبق عادت همیشگیش رفت سمت کمد من و گفت:
- اون فرشه که دو تا تخته اش کمه! 
رفتم از اتاق بیرون لحظه آخر سرمو دوباره کردم داخل اتاق و از لای در گفتم:
- ساسان ، رنگ روشن برندار به درد کوه نمی خوره ... 
سریع تر از چشم به هم زدن آماده شدیم ، همیشه عادت داشتیم لباسای همو انتخاب می کردیم ، حتی توی خرید هم همیشه همراه هم بودیم، من برای اون یه تی شرت سورمه ای انتخاب کردم با یه بافت زیپ دار چسبون سرمه ای و آبی کمرنگ، همراه با شلوار جین سورمه ای ... بهش افتخار می کردم!! اونم برای من یه مانتوی سرمه ای انتخاب کرده بود با یه شلوار سرمه ای و شال سورمه ای و قرمز، کوله پشتی مخصوص کوهمو هم برداشتم و دو تایی زدیم از خونه بیرون. ساسان تازه تونسته بود به کمک پس انداز های خودش و یه کم هم کمک مامان یه هاچ بک مشکی بخره ، چقدر دوستش داشت فقط خدا می دونست! بعضی وقتا به اون پاره آهن هم حسودی می کردم. البته ساسان میتونست خیلی راحت به کمک وام بنیاد شهید یه ماشین بهتر بخره، ولی به هیچ عنوان زیر بار نمی رفت ... عقاید مخصوص خودش رو داشت. دوتایی سوار ماشین شدیم و ساسان پرسید:
- خوب شاهزاده خانوم ، بگو ببینم چرا یهو اخمات رفت تو هم ... 
خیلی راحت گفتم:
- به ماشینت حسودیم می شه ، نگاش که می کنی از چشمات قلب قلپ قلپ می زنه بیرون ... 
خنده اش گرفت، قهقهه زد، از همونا که عاشقش بودم. از همونا که حاضر بودم جونم رو بدم ولی همیشه ببینمشون ... وقتی خوب خندید، دستش رو جلو آورد، گونه مو کشید و گفت:
- حسود کوچولوی من!
اخم کردم و گفتم:
- اولاً راه بیفت که دیره الان آفتاب می زنه ، دوماً شما کوچیک تری!
اینبار نوبت اون بود که اخم کنه و گفت:
- همه اش واسه دو سال ناقابل؟!! قابل بدونین شاهزاده خانوم ... 
دلم می لرزید برای چشمای مخمور آبیش ... منی که به ماشینش حسادت می کردم چطور می خواستم دو روز دیگه حضور یه زن رو کنارش تحمل کنم؟!! چطور؟!! می دونستم بد خواهر شوهری می شم ... اصلا می ذاشتم از این شهر می رفتم! ساسان راه افتاد و گفت:
- چرا اینجوری نگام می کنی؟ دارم می میرم؟!
با اخم کوبیدم تو بازوش و گفتم:
- دهنتو ببند ! لازم نیست اصلا حرف بزنی ... 
با خنده بازوش رو با دست دیگه اش مالش داد و گفت:
- وحشی هم باشی باز می خوامت ... 
دستامو تو هم تابوندم و از شیشه به بیرون خیره شدم، چند لحظه ای بینمون سکوت بود تا اینکه گفت:
- بگو ...
چرخیدم طرفش و با حواس پرتی گفتم:
- چیو؟! من که چیزی نگفتم!

 

 


- می دونم! ولی اون چیزی که ذهنت رو داره سوراخ می کنه رو بگو ... می خوام همین جا ریشه کن کنمش! هیچی حق نداره شاهزاده مارو دلخور کنه ... ذهنش نباید با هیچی جز درسش مشغول باشه ...
لبخند نشست کنج لبم و بی اراده گفتم:
- ساسان نمی گی اینقدر لی لی به لالای من می ذاری دو روز دیگه که زن بگیری من از حسودی دق می کنم؟!
ساسان لبخند محوی زد و گفت:
- کی به یه پسر بیست و یک ساله زن می ده آخه آبجی خانوم؟!! کسی که باید از حسودی و غیرت بمیره منم! بعضی وقتا نمی تونم هضم کنم که یه روز تو شوهر کنی! اوووف! چطور بقیه داداش غیرتی نمی شن؟!! ببین درد من بدتره ... تازه بزرگتر هم هستی ... خیلی زودتر از من ازدواج می کنی سارا خانومی .. می ری اصلا یادت می ره ساسانی هم بوده!
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- من محاله تو و مامانو تنها بذارم ... 
گونه م رو دوباره کشید و گفت:
- پس شک نکن که منم همینطورم! مگه می تونم؟ دو تا بانو رو بذارم تو یه خونه تنها و بچسبم به یه بانوی دیگه ... 
خندیدم و گفتم:
- عشقه دیگه ! یهو پیداش می شه ... تا همین جاش هم خیلی بی عرضه بودی که یه نفرو واسه خودت دست و پا نکردی ...
باز لبخند زد و گفت:
- دست شما درد نکنه!بی عرضه هم شدم! ولی ربطی به بی عرضگی نداره ... از صدقه سر این چهره زیبا که خدا داده ...
به اینجا که رسید بادی به غبغب انداخت و با دست یقه اش رو مرتب کرد، خندیدم و کوبیدم تو شونه اش ... اونم خندید و ادامه داد:
- دروغ می گم؟! بگو دروغ می گی ... 
سرمو به طرفین تکون دادم که یعنی دروغ نمی گی ... ساسان کپی برابر اصل مامان بود! به همون زیبایی! اما یه فرقی با مامان داشت، زیبایی مامان همراه با ملاحت بود اما زیبایی ساسان وحشی بود ... یه جور عجیبی که آدمو وادار می کرد ساعت ها بهش خیره بشه و تصمیم بگیره بره به جنگ با چشماش ... خوش به حالش، چهره من برعکس ساسان بیشتر شبیه پدرم بود ... ابروهای پر و مشکی ، چشمای معمولی نه چندان درشت قهوه ای سوخته ... کلاً از زیبایی آنچنانی بهره ای نداشتم! بیشتر می شد بهم گفت معمولی ! ولی بابا همیشه یادم داده بود بگم خدا رو شکر که زشت نیستم! هر وقت بابا اینو می گفت ساسان شروع می کرد به مسخره بازی ... 
- آره حاجی شمام بله! زشت و زیبا و ... حوری موری و ...
بابا چپ چپ نگاش می کرد و سرشو تکون می داد ... ساسان به بابا تیکه می انداخت و بابا همیشه فقط با نگاه تنبیهش میکرد. اخلاقش بود ... با صدای ساسان از فکر بابا خارج شدم:
- آره دیگه! به لطف این چهره بسی زیبا ، این دخی ها دست از سر مودار من بر نمی دارن که! اما به نظرت من همچین آدمیم؟! من اهل دختر بازیم؟! پسری که حاجی تربیت کرده اینقدر بی غیرته که بره سر وقت ناموس مردم؟!! آره شاهزاده خانوم؟
ابروهام رو گره زدم و گفتم:
- من اینو نگفتم، منظورم یه عشق همیشگی بود ...
- اونم به وقت خودش ... الان یه آبجی خانوم داریم واسه مون یه دنیا می ارزه و هیچی دیگه هم نمی خوام. مگه یه پسر چی می خواد؟ من یکی که فقط می خوام خوش باشم برم بیرون بگردم، بخندم، حرف بزنم، گاهی درد دل کنم ... خوب من همه اینا رو با تو دارم ... دوستای هم جنس خودمم هستن! من آدمی نیستم که برای تفریحات دو روزه م کسی رو بازیچه کنم. حرف حاجی خوب یادم مونده! گفت ساسان اگه دلت لرزید، باید رو طرفت غیرت داشته باشی همونطور که باباش روش داره ... باید بدونی تا وقتی مال تو نشده امانت باباشه دست تو و وقتی هم مال تو شد امانت خداست تو دستای تو ... مثل چشمات باید مراقبش باشی ... من رو اصل حاجی پیش می رم ... مطمئن باش مرتاض نیستم ... ولی شل و ول هم نیستم ... هر وقت وقتش بشه ازدواج می کنم خواهری ...
با اخم گفتم:
-خوب منم همینو می گم دیگه برادر من! تو زن بگیری من ...
ساسان با لبخند دستمو گرفت و گفت:
- د نمی ذاری که نطق بنده تموم بشه ... می خواستم همینو بگم ... مطمئن باش من ازدواج هم که بکنم بازم تو تاج سرمی ... تو همه کس منی سارا ... اینو باور کن! هیچ وقت هیچ کس نمی تونه جای تو رو پر کنه ... تو همیشه جای خودت رو داری و من ذره ای از محبتم نسبت به تو کم نمی شه ... هیچ وقت! باشه؟!!
بدون حرف بهش خیره شدم، اونم زل زد به من و گفت:
- بگو باشه تا تصادف نکردیم ... 
خندیدم و گفتم:
- باورت دارم ...
دستمو فشار داد و گفتم:
- نوکرتم ...
اینقدر سرگرم حرف شده بودیم که اصلا نفهمیدم کی رسیدیم، ساسان ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم . مسیر انتخابیش می شد گفت کمی سنگلاخی و سخت بود ولی قبل از اون مسیر سنگلاخی یه مسیر خاکی نسبتا کم شیب بود که تا اواسط دامنه کوه امتداد داشت ... وسط جاده خاکی بودیم که ایستادم و گفتم:
- من تشنه مه ساسان ...

 


سر جا ایستاد و گفت:
- خوب مگه تو کوله آب نیست؟! بر دار بخور دیگه .. 
یکی از بندای کوله رو آزاد کردم، کشیدمش جلوم و بازش کردم، همزمان گفتم:
- تو آب برداشتی ؟
ساسان قیافه شو در هم کرد و گفت:
- شوخی نکن! کوله رو تو بستی ... 
از گشتن کوله دست برداشتم و با اخم گفتم:
- همین یه قلم رو یادم رفت! نمی شد تو چک کنی؟ همیشه همینجوری ... همه کارارو من باید بکنم! حالا چی کار کنم از تشنگی؟! من دیگه نمی یام بالا ... خسته شدم ... 
همیشه همینطور بودم وقتی خسته می شدم غر غرو هم می شدم ... ساسان با خنده جلو اومد دستشو گذاشت جلوی دهنم که جلوی حرف زدنم رو بگیره و گفت:
- هیشش! غر غرو! رفتی رو موج غر غر اف ام؟! الان می رم برات آب می خرم ... دکه صد متر پایین تر بود تو همین جا بشین من الان می یام ... 
بعد آروم دستش رو کنار کشید و یه بار سرش رو به نشونه تایید حرفاش تکون داد یعنی باشه؟! مگه کسی می تونست در برابر آرامش ساسان آروم نباشه؟! سرم رو تکون دادم یعنی باشه و بعد با دست به سنگی که همون نزدیکی بود اشاره کردم یعنی می شینم اونجا ... سرش رو تکون داد و به سرعت عقب گرد کرد که بره آب بخره ... منم رفتم سمت اون تیکه سنگ و نشستم روش ... حسابی تو حال و هوای خودم بودم ... خدا رو شاکر بودم بابت داشتن ساسان، همه دوستام به رابطه صمیمی بین من و ساسان غبطه می خوردن ... بعضی وقتا فکر می کردن دروغ می گم! اینکه هر وقت گوشیم زنگ می خورد با لبخند می گفتم داداشمه! فکر می کردن دوست پسر دارم و برای اینکه حفظ آبرو کنم به دروغ می گم داداشمه ... چقدر با ساسان بهشون می خندیدم ... اوج جریان وقتایی بود که ساسان می یومد دم دانشگاه دنبالم! چشمای همه شون راست می ایستاد و وقتی هیچ شباهتی بین من و ساسان نمی دیدن افکار منحرفانه شون وسعت پیدا می کرد و من هیچی برام مهم نبود ... هیچی ... 
- دیر کرده؟! چه پسر بدی واقعا! 
سرم رو بالا گرفتم و با تعجب به دو پسر روبروم نگاه کردم ... ظاهرشون خیلی هم عجیب غریب نبود، دو تا پسر معمولی ولی اینکه جلوی من ایستاده بودن خیلی عجیب بود. سعی کردم بی تفاوت باشم و به مسیری که ساسان رفته بود خیره موندم ... یکیشون جلو اومد و گفت:
- می شه من اینجا بشینم؟! آخه اینجا همیشه ایستگاه اول استراحت من بوده ... امروز دیدم تو اومدی جامو گرفتی ... با هم می شینیم منتظر دوست پسر بی مسئولیتت که تو رو اینجا کاشته!
همین که نشست کنارم از جا پریدم و گفتم:
- چی می گی آقا؟!! خجالت هم خوب چیزیه ...
دوستش خندید و گفت:
- پاشو بریم پدرام! آخه این که ارزش نداره ... 
پسره که دوستش پدرام صداش زده بود از جا بلند شد و گفت:
- نشنیدی می گن در بیابان کفش کهنه نعمت است؟! چشمامو نگاه! عین بچه گربه می مونه! پنجولمون نکشه ممد؟
نمی ترسیدم، می دونستم قدرت دفاع کردن از خودم رو دارم ... ولی نگران این بودم که ساسان برسه و خون راه بیفته ... می شناختمش! علاوه بر اون هوا هنوز روشن نشده بود و همین یه کم استرس بهم وارد می کرد. به خاطر تاریکی هوا شاید جرئت جسارتای بیشتری رو به خودشون می دادن ... تصمیم گرفتم خودم برم سمت ساسان ... کوله م رو انداختم رو دوشم و راه رو کشیدم به سمت پایین ، پدرام دنبالم دوید و گفت:
- ا کجا؟! داشتیم گپ می زدیم ... ببین می خوام یه لطفی در حقت بکنم و جور اونی که تو رو اینجا کاشته رو بکشم ... می فهمی که؟! بالاخره تنهایی کوه اومدن اصلا نمی چسبه ...
آب دهنم رو قورت دادم و سرعت قدمامو بیشتر کردم، اینبار پیچید جلوم و رخ به رخم گفت:
- بذار ببینمت اصلا! در حدی هستی که برای من ناز کنی؟!!
دیگه داشت توهین می کرد، خواستم یه جوابی بهش بدم که هم نونش بشه هم آبش. بیخیال موعظه های ساسان شدم که گفته بود به پسر جماعت اصلا جواب نده! فحشم که بدی اون حالشو می کنه ! فقط سکوت می تونه براش مثل تو دهنی باشه همین و بس! ولی من همیشه کم می اوردم و آخر سر کار می کشید به دعوای لفظی و یکی به دو! هنوز جوابی نداده بودم که صدای ساسان از پشت سرم مو به تنم راست کرد:
- شما وایسا عقب خانوم ...

 

 


سریع چرخیدم و با التماس به ساسان نگاه کردم، از چشماش خون می بارید و خیره شده بود به پدرام ... می دونستم الان دعوا می شه ... ساسان قد بلند بود و درشت هیکل ... البته هنوز خیلی عضله ای نشده بود، کلا تو پر بود و استخون بندی درشتی داشت. قدش هم یک و نود بود و همین باعث می شد کسی زیر بار دعوا باهاش نره ... پدرام اول خواست قلدر بازی در بیاره ... چپ چپی نگاه به ساسان کرد و گفت:
- شما با این خانومی؟!
ساسان رفت جلو ، رخ به رخ پدرام ایستاد و غرید:
- ببین جوجه! حرف ندارم باهات بزنم ... پس هیچی نگو!
اینو که گفت دستش رفت سمت یقه پسره ، دوست پدرام که اندام ریزه تری داشت سریع جلو اومد و گفت:
- آقا شما ببخشید، باور کنین ما دیدم این خانوم تنها هستن ....
ساسان چنان عربده کشید که دستم رفت سمت گوشم:
- تنهاست که باشه! تو رو سننه؟! هر کی تنها بود باید به خودت اجازه بدی انگشتش بزنی؟!! بی غیرت ! خواهر خودت هم بود این گهو می خوردی؟!!
پدرام دم سکته بود، قدش تا دم چونه ساسان بود، می دونستم حساب کار دستش اومده، رفتم جلوی ساسان بازوش رو گرفتم و آروم گفتم:
- ساسان جان ... بیخیال داداش ... بیا بریم ... 
ساسان بدون اینکه به من نگاه کنه خیره به چشمای ترسیده پدرام نفس نفس می زد ... می دونستم آروم تر شده وگرنه تا الان با یه مشت نصف صورت پدرام رو پیاده کرده بود، دوباره بازوش رو فشار دادم و گفتم:
- ساسان ... عزیزم ...
ساسن دستش رو محکم از یقه پدرام کشید و گفت:
- هری ... گمشو تا لهت نکردم !!
دلم می خواست همونجا رگ غیرت داداشم رو ببوسم و تو بغلش حل بشم ... چه خوب بود که غیرت تو داداشم نمرده بود ... یادمه یکی از دوستام تعریف می کرد داداشش همیشه بهش م گه یه جوری دنبال من نیا بیرون که دعوا بشه ... من اصلا حال حوصله ش رو ندارما! گفته باشم!! ولی ساسان ... اصلا قابل قیاس نبود ... اینقدر تو افکارم غرق شده بودم که نفهمیدم پسرا رفتن ... وقتی به خودم اومدم که ساسان دستامو گرفت بین دستاش و گفت:
- سارا جان ... خوبی؟!! اذیتت کردن؟!
لبخند نشست روی صورتم و با همه وجودم خودم رو انداختم تو بغل ساسان و گفتم:
- با وجود تو مگه کسی جرئت داره منو اذیت کنه ؟
منو کشید عقب، لبخند روی صورتش بود، آروم پیشونیمو بوسید و گفت:
- چاکر آبجی خانوم خودمم هستم ... ببخش که تنهات گذاشتم سارا ! اصلا حواسم نبود ... نباید اینکار رو می کردم ...
- بیخیال ساسان ... طوری نشد ... 
ساسان پوفی کرد ، یه قدم رقت عقب و گفت:
- می دونی از چی می سوزم؟!! از اینکه هیچ مشکلی تو ظاهرت نیست! نه آرایش داری ، نه موهات بیرونه، نه لباسات مشکل داره!! چشونه این پسرای عوضی؟!! چشونه آخه؟!! 
آهی کشیدم و گفتم:
- اینا همه اش حرفه ساسان ... همه اش حرفه که می گن حجاب مصونیت است ... آدم بیمار همه جا هست! البته اینو هم می گم، این مشکلات برای آدمای با حجاب کمتر پیش می یاد، ولی پیش می یاد!! برای همه هست ... حجاب همه چیز نیست ... حجاب فقط یه طرف قضیه است ... اونور قضیه آقایون هستن که کسی نیست ارشادشون کنه ... ارشاد فقط مال زنه ...
ساسان دستم رو گرفت و با چشمایی که غم ازشون چکه می کرد گفت:
- ببخش سارا ... ببخش که به خاطر نگاه بازی و بیماری مردا شما رو محدود می کنن ... ببخش که به خاطر یه مشت آدم بیمار شما رو زیر سوال می برن ... من با داشتن تو اینو فهمیدم که همیشه هم کرم از درخت نیست ... ببخش سارا که اینقدر خوبی و بهت بدی می کنن ...
خواستم جورو عوض کنم خندیدم و گفت:
- اوف چقدر فلسفی شد ساسانی ... الان مغزم ارور می ده! آبت کو؟!! مردم تشنگی!
قیافه اش رو مظلوم کرد، دستی تو موهای پر پشت بورش کشید و گفت:
- تا دیدم این پسرا دور و برتن اصلا نفهمیدم چی کارش کردم! فقط پرتش کردم یه طرفی و دویدم سمت تو ...
می دونستم اگه باز بخوام احساساتی بشم ، باز جو سنگین و رسمی می شه، برای همین قیافه ام رو در هم کردم و خواستم چیزی بگم که ساسان با خنده دستم رو کشید و گفت:
- باز داری آماده می شی بری رو موج غر غر اف ام ... بزن بریم یکی دیگه بخریم ... اینبار دوتایی ... 
دستش رو فشار دادم و با لبخند گفتم:
- همیشه دوتایی!!

 

 


پشت در خونه ایستاده بود و دو دل بود بره داخل یا نه ... ولی دلتنگ بود، چاره ای جز این نداشت که وارد بشه. ماشین پدرش توی پارکینگ خونه دو دلش کرده بود، از کسی نمی ترسید ولی از جنگ اعصاب فراری بود. شغلش به اندازه کافی براش مشغله فکری ایجاد می کرد. دیگه نیاز به یه فشار دیگه نداشت ... اما دلتنگیش برای شمیم به همه اینا می چربید، پس دل رو به دریا زد کلیدش رو از توی جیبش بیرون کشید و توی قفل در چرخوند ... همین که در باز شد از دیدن اون همه کفش پشت در جا خورد، سر و صدای زیادی هم شنیده می شد ... اینقدر که تو فکر این بود بره تو خونه یا نه متوجه سر و صدا نشده بود! نمی دونست کی اونجا مهمونه! تو همین فکرا بود که صدای شمیم رو شنید:
- یکی درو باز کرد! کیه ؟!!
خواست در رو به هم بزنه و برگرده، از اون جمعیت بیزار بود. می دونست خودشونن، کس دیگه ای اونجا نمی رفت! به خصوص الان که شهرادی هم در کار نبود مطمئن بود مهمونی های دوره ای دوباره بر پا شده. در رو گرفت و کشید سمت خودش ... اومدنش از اولش هم غلط بود، ولی هنوز بسته نشده بود که انتهای راهرو شمیم رو دید و با هم چشم تو چشم شدن ... تنها دختری که لبخند می نشوند روی لبهاش ، تنها دختری که برای شاد نگه داشتنش حاضر بود هر کاری بکنه! شمیم با دیدن شهراد چند لحظه خشک شد و بعد یه متر پرید بالا و جیغ کشید:
- داداش!!!
لبخندی تلخ نشست روی لبای شهراد، دیگه راه فرار نداشت. پس دستاشو از طرفین باز کرد و شمیم از خونه بیرون پرید و شیرجه زد توی آغوش باز برادرش ... شهراد سرش رو محکم روی سینه اش فشار داد، عطر موهاش رو بلعید که بوی پاکی و معصومیت داشت و گفت:
- تو هنوز آدم نشدی؟!
شمیم با صدایی که تهش خنده موج می زد گفت:
- هر وقت تو شدی منم می شم ... خیلی بی معرفتی!! اینهمه وقت معلومه کجایی؟! مگه نگفتی می یای منو ببینی؟!! کجا مونده بودی پس؟! یه سینما نیومدی منو ببری خسیس ... 
شهراد با لبخند گوش میکرد، همه درد دل دلتنگ خواهرش رو به جون می خرید و جون می داد برای اون غر غر های از سر دوست داشتن ... همه حسش رو در گیر می کردن و این چیزی بود که خیلی وقت بود لمسش نکرده بود ... شمیم رو محکم تر فشار داد و گفت:
- بسه دیگه! آب لمبوت می کنما!
شمیم با هیجان جیغ کشید و گفت:
- نه! غلط کردم ... غلط کردم ....
بعد سریع از شهراد جدا شد و گفت:
- بیا بریم تو ببین چه بزمیه ... بیا بریم بزنیم وسطش!
شهراد با اخم به در اشاره کرد و گفت:
- چه خبره؟!
- نمی دونی؟!! شب یلداست دیگه خنگول!
شهراد آه کشید ... خیلی وقت بود که هیچی نمی دونست ... از همه چی غافل شده بود ... آروم شمیم رو که سعی داشت دستش رو بکشه سمت در نگه داشت و گفت:
- بیخیال شمیم ، باز می شه مثل شب تولدت! بذار من برم ... اومده بود تو رو ببینم و مامانو ... تو رو که دیدم ، یه روز هم می یام مامانو می بینم ... 
شمیم چشماشو گرد کرد و گفت:
- نمی ذارم بری! حالا که اومدی باید تا آخر شب پیشم باشی ... می فهمی؟! من هنوز درست ندیدمت ...
شهراد پوزخندی زد و گفت:
- اون تو کسی علاقه ای به دیدن من نداره! می بینی که هیچ کس نیومد جلوی در ببینه چه خبره! با اون جیغی که تو کشیدی همه می دونن من دم درم ... پس کجا بیام شمیم؟
- بیا که فکر نکنن تو برای همیشه از ما گذشتی و رفتی ... اونا با حرفای مسخره شون فقط می خواستن تو رو فراری بدن که دادن! نذار فکر کنن داداش من یه بازنده است ...
شهراد لبخند زد ... به افکار مغز خواهر کوچولوش ... اون تو چه فکری بود و شمیم تو چه فکری ... اونا عدید نبودن که بخوان تعیین کنن شهراد بره یا بمونه ... برای همه شون داشت ولی به وقتش! هنوز وقتش نرسیده بود ... با این وجود چندان هم بدش نمی یومد بره عیششون رو زهرمارشون کنه، حالا که دیگه نگرانی از بابات مامانش نداشت بقیه دیگه اهمیتی نداشتن ... پس چشمکی به شمیم زد و گفت:
- بریم یه ذره کرم بریزیم ...

هر دو با خنده وارد شدن، شهراد کفشاشو طبق عادت جلوی در در آورد و دمپایی های رو فرشش رو که هنوز روی جا کفشی بود رو پا کرد ... همین که راهرو تموم شد و پیچیدن سمت راست وارد راهروی متصل به پذیرایی شدن و شهراد لبخندش کمی وسعت گرفت ... جمع ارازل و اوباش جمع بودن! و در صدرشون امیر و سپهر ... شهراد بلند گفت:
- سلام ...
و باز نصف اون جمع جوابش رو دادن و نصفشون نه ... صدای اعتراض عموش اولین اعتراضی بوذ که بلند شد:
- داداش ... مگه نگفتی ...
آقای شهراد از جا بلند شد و با چشمای گرد شده خیره موند به شهراد ... مشخص بود آماده انفجاره ... و شهراد خودش رو برای هر حرفی آماده کرده بود، اما درست همون لحظه که آقای شهراد دهن باز کرد و گفت:
- پسره ی ...
صدای مادرش هم بلند شد:
- کسی به شهراد بی احترامی بکنه انگار که به من کرده! 
سکوت جمع اینقدر سنگین شد که شهراد احساس خفگی بهش دست داد ... اما چه لذتی برده بود ... بالاخره یه نفر ازش دفاع کرده بود ... بالاخره حمایت مادرش رو به دست آورده بود ... چقدر شیرین بود داشتن محبت مادر! چه شیرین بود داشتن رضایت مادر ! لبخند افتخارش ... می دونست این قضیه برای همه شک بر انگیره! به مادرش هشدار داده بود که بازم مثل همیشه رفتار کنه که کسی شک نکنه ... اما مادر بود! مگه طاقت داشت بیشتر ا زاین بی حرمتی به پسر بی گناهش رو تحمل کنه ... و شهراد خوشحال بود که مادرش همه جریانات رو نمی دونه ... که اگه می دونست الان این جماعت با اون لبخندای مسخره اونجا نبودن! آقای شاد بهت زده گفت:
- خانم!
- شهراد پسره منه ... چهارده سال به خاطر حرفای شما عاقش کردم و لام تا کام باهاش حرف نزدم! ولی بسه ... اون پسرمه و هر چی که باشه پاره تنمه! برام عزیزه و تو این خونه به بنی بشری اجازه نمی دم آزارش بده ...
بعد از این حرف بالاخره زنجیر هایی که تا اون لحظه به دست و پاش زده بود تا پر نکشه سمت پسرش رو پاره کرد و از جا پرید سمت شهراد و شهراد هم با تموم احساس سرکوب شدش مادرش رو توی آغوشش جا داد و آروم کنار گوشش زمزمه کرد:
- نوکرتم مامان خانوم ... این بود قرارمون دیگه؟ هان؟
و صدای آروم مادرش:
- مادر دلم طاقت نمی یاره! می ترکه وقتی یادم می یاد چهارده سال باهات چه کردیم ... باشه چشم! من هیچی نمی گم ولی ازم نخواه برات مادر نباشم ... همون چهارده سال کافیه که تا اخر عمر باز عذابشو به دوش بکشم ...
شهراد آروم تر گفت:
- هیششش الان وقتش نیست مامان من! بعدا صحبت می کنیم ... 
همین که از هم جدا شدن تازه تونستن نگاه های گرد و بهت زده فک و فامیل رو ببینن ... مادرش بی توجه به نگاه های همه راهی آشپزخونه شد تا از دردونه اش پذیرایی کنه و داییش با لبخند وسیع روی لباش به صندلی کنارش اشاره کرد و گفت:
- بشین پسر ...

 



لبخند شهراد از همیشه وسیع تر بود ... شایدم برای اولین بار بود که توی این شرایط از ته قلبش لبخند می زد ... همین که نشست داییش آروم کنار گوشش گفت:
- خوبه که اینجایی ...
- ممنون دایی ...
- نگرانت بودم ...
- برای چی؟!
- با اون وضعیت اون روز ...
- ما کتک خوردتونیم دایی ... بار اول که نبود !
دایی لبخند تلخی زد و گفت:
- بار قبل با این بار فرق داشت ... 
شهراد آهی کشید و گفت:
- بیخیالش دایی چیزی که الان اینجا زیاده چشم و گوشه !
- بمون تا آخر شب باهات کار دارم ... 
- چشم ...
چشمای ریزبین و کنجکاو سپهر و امیر یه لحظه هم از روی شهراد تکون نمی خوردن ... شمیم خودش رو کنار شهراد جا کرد و آروم گفت:
- من اگه می فهمید این دو تا بوزینه چرا اینقدر با تو بدن خیلی خوب می شد ...
شهراد شیطون نگاش کرد و گفت:
- باز فضولی؟!
شمیم دلتنگ و ذوق زده موهای شهراد رو آشفته کرد و گفت:
- خاک بر سرت که نبودی! خیلی دلم برات تنگ شده بود ...
شهراد دستای شمیم رو از مچ نگه داشت و گفت:
- نکن! 
شمیم ابرویی بالا انداخت و گفت:
- جلوی هر کسی که می خوای می تونی از اون دو تا گودالی روی صورتت و موهات مراقبت کنی ولی من آزادم! هر کاری دلم بخواد می کنم ... شیرفهم گشتی؟!
شهراد سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
- یه مدت نبودم گوشمالیت بدم زبون دراز شدیا!
- همینیه که هست ...
صدای عمه خط کشید روی آرامش خواهر برادریشون ...
- خوب عمه ... چه خبر از خونه مجردیت؟ خوش می گذره؟!
جوری روی خونه مجردی تاکید کرد که بتونه درست و حسابی تیکه کلامش رو برسونه ... البته نیازی هم نبود عمه حرفی جز تیکه انداختن بلد نبود. معمولی هم می گفت همه می فهمیدن قضیه چیه ... شهراد خونسرد پا روی پا انداخت و گفت:
- خوبه عمه جان ... حیف که چند تایی هم خونه دارم وگرنه یه روز دعوتتون می کردم بیاین از نزدیک ببینین ...
عمه سرخ و سفید شد و گفت:
- من نماز می خونم! جایی که معصیت بشه پامو هم نمی ذارم ... 
شهراد با پوزخند گفت:
- جدی؟! پس چطور خونه خودتون می رین؟!! آخه چند وقت پیش دیدم که هادی با یه ...
صدای سرفه های بلند و منقطع هادی که بلند شد شهراد سریع از جا بلند شد و گفت:
- اِ چی شدی پسر عمه؟!! 
نشست روی دسته صندلی هادی ، هادی طوری با التماس نگاش کرد که خنده اش گرفت ... این جماعت فقط مواقعی مهربون می شدن که پای منافعشون می یومد وسط ... شهراد بیخیال مشغول ماساژ دادن کمر هادی شد و ادامه داد:
- علاوه بر اون ... حاج آقا رسولی هم معرف حضور بنده هستن ... 
اشاره ای به شوهر عمه اش کرد و گفت:
- مگه اینکه یه حاج که می یاد سر اسمت خدا ببرتت جز معصومین! همینه عمه جان؟ اعتقاد شما اینه؟! یا قضیه اون کبکه است؟ فکر نکنم در این موارد نیاز باشه بنده حرفی بزنم ... یه سری چیزا رو باید گفت چه حاحت به بیان است ...
عمه دم به سکته از جا پرید و گفت:
- چی می گی تو پسره آشغال؟!! هر چی هیچی بهت نمی گیم هی روتو زیاد می کنی؟ انگ چسبوندن به سپهر و امیر ارضات نکرد حالا اومدی سر وقت شوهر و پسر من؟ پاشو بریم حاجی ... تف تو روت بیاد پسر! داداش دستت درد نکنه با این پسر بزرگ کردنت! تو خونه ت بی حرمتم نکرده بود که کرد ...
عمه داشت جز و ور می کرد و حاج رسولی و هادی هم از خدا خواسته از جا بلند شدن و هجوم بردن سمت در .. همه شون دیگه خیلی خوب شهراد رو می شناختن ... اگه تصمیم می گرفت آبرو ببره می برد! کم کم فهمیده بودن شهراد اون پسر سر به زیر و آروم قدیما نیست ... تو بهش بگن تو می شنون بدم می شنون ... آقای شاهد از جا بلند شد و راه افتاد دنبال خواهر و شوهر خواهرش ... سعی داشت دلخوری ها رو رفع کنه ... اما شهراد خیلی خوب لبخند روی لبای تک تک حضار رو حس کرد ... انگار همه لذت برده بودن از حرکت شهراد ... عمه با زبون نیش مارش به همه شون زخم زده بودن و هیچ کس جرئت نکرده بود خودی نشون بده جلوش ... ولی شهراد با حرکتی که انجام داد دل کل فامیل رو خنک کرد! اولین بار بود که همه دوست داشتن به نوعی ازش تشکر کنن ... شهراد اما توی دل خودش آشوب بود ... قلبش هنوزم طالب جنگ نبود ... طالب صلح و آرامش بود ... دوست داشت یه فامیل مهربون و صمیم داشته باشه نه فامیلی که تک تک اعضاش برای هم دندون تیز می کردن و شمشیر می کشیدن ... آهی کشید و گفت:
- اوپس! مثل اینکه خراب کردم!
هیچ کس جوابی نداد ... فقط مادرش بود که بالاخره از آشپزخونه خارج شد با سینی حاوی یه لیوان شکلات داغ و بیسکوئیت های شکلاتی تلخ ... خوراکی و نوشیدنی مورد علاقه شهراد ... همین که سینی رو گذاشت جلوی شهراد آروم گفت:
- خوب کردی مادر! بعضی وقتا باید با این قوم همینطور رفتار کرد ... من پشتتم! نگران پدرت هم نباش ...
شهراد دست مادرش رو گرفت و آروم گفت:
- من جز خدا و دل شکسته تو نگران هیچی نیستم مادر ...

 



نگاه های سنگین آقای شاهد اینقدر سنگین بود که لج شهراد رو در بیاره ... ولی فعلا کاری از دستش بر نمی یومد! چه زوری داشت آدم توی خونه خودش زیادی باشه ... اونجا خونه اونم بود ... پیش خونواده اش ! ولی اینکه پدرش به چشم یه عوضی بهش نگاه می کرد خونش رو به جوش می آورد ... صدای دایی اونو از فکر خارج کرد:
- پدرت حق داره شهراد! اون که چیزی نمی دونه ... مطمئن باش اگه بفهمه بهت افتخار هم می کنه ...
شهراد پوزخندی زد و گفت:
- دایی یه سوال! اگه بیان بهتون بگن محمد رضا همجنس گراست، شما چی کار می کنین؟!
دایی چند لحظه به فکر فرو رفت، خوب می دونست جوابش تازه بدتر کینه شهراد رو عمیق تر می کنه. پس سکوت رو ترجیح داد. هر چند که سکوتش هم بیانگر همه چیز بود ... آقای شاهد بد کرد و همه این رو می دونستن! صدای شهراد با خنده بلند شد:
- سکوت می کنین دایی؟! خودتون هم خوب می دونین که چی کار می کردین، شما نمی تونین بگین خودم می گم! اول که محال بود باور کنین، دوم تحقیق می کردین، اگه مطمئن می شدین از خود محمدرضا هم می پرسیدین، اگه تایید کرد مطمئنم ترکش نمی کردین، اولین کار بعد از تایید شدن قضیه بردنش پیش روانشناس و درمانش بود. بیشتر حمایتش می کردین، تو دهن همه حرف مفت زنا می زدین ... غیر از اینه دایی؟! 
دایی دستش رو روی دست شهراد روی دسته صندلی گذاشت، فشاری خفیفی به دستش وارد کرد و گفت:
- شهراد جان داری سخت می گیری!! 
شهراد پوزخندی زد و گفت:
- سخت؟! نه دایی جان! اتفاقاً دارم آسون می گیرم ... وگرنه نباید دیگه تو روی همچین پدری نگاه کنم. 
دایی باز خواست حرفی بزنه که صدای آقای شاهد بلند شد:
- حسین! مگه قرار نبود این پسره دیگه اینورا آفتابی نشه؟! زبون آدمیزاد حالیش نیست؟ باید همه جا منو سکه یه پول کنه؟!! تا کی باید از دست این لندهور بکشم؟!! تا کجا می خواد باعث سرافکندگی و دق من بشه! نشد یه روز فامیل رو دور هم جمع کنم این نیاد گند بزنه توش! دیگه من تو روی کی می تونم سرمو بلند کنم!!
اینا رو می گفت و صداش لحظه به لحظه بالا تر میرفت ... دایی از جا بلند شد، رفت طرفش و گفت:
- بس کن مرد! این حرفایی که می زنی فقط خودتو خراب تر می کنی! اون پسرته!
آقای شاهد از جا بلند شد و پوزخند زد:
- هه!! پسر! من فقط یه دختر دارم ... خیلی ساله پسری نیست ... 
شهراد بی طاقت از جا بلند شد، آه عمیقی کشید و گفت:
- نیومده بودم شما و فامیل بسیار محترمتون رو ببینم، قصدم دیدن خواهر و مادرم بود و یه سری کار هم تو اتاقم داشتم. خواهر و مادرم رو دیدم، حالام می رم سراغ کارام. شما دو دستی فامیلت رو بچسب! 
اینو که گفت دیگه منتظر نموند تا چیزی بشنوه، یا لبخندای شاد دشمناشو روی لباشون ببینه، یه راست به سمت ته سالن و راهروی متصل به اتاقش رفت. همین که رفت توی اتاق و در اتاق رو بست تازه حس کرد واد آرامش شده ... پوفی کرد و رفت سمت تخت خوابش و ولو شد ، صدای در رو که شنید می دونست کیه، پس گفت:
- بیاین تو دایی ... 
در اتاق باز شد و داییش اومد تو، با لبخند کنج لبش گفت:
- پس چرا آمپر چسبوندی با مرام؟
شهراد خندید و گفت:
- سالی یه بار این آمپره می چسبه! کم کم اینو هم ترک می کنم ... 
- زیادی خندیدن هم خوب نیست! عادی باش شهراد ، نه از اینور بوم بیفت نه از اونور ... 
- برای عادی بودن باید بخندم دایی وگرنه این چیزایی که دور و برمه لهم می کنه! این افکار پوسیده که دست از سرم بر نمی داره بیچاره م می کنه ... خندیدن بهم آرامش می ده!
دایی نشست لب تخت و گفت:
- حف زدن در مورد این چیزا برای من و تو آب با هاون کوفتنه! نه تو قانع می شی نه من، بیا در مورد ماموریت حرف بزنیم ... 
شهراد چشمشو دور اتاق چرخوند و گفت:
- دایی بیخیال!
- چیو بیخیال؟! اون روزی که اومدی پیشمو گفتیی می خوای وارد نیرو انتظامی بشی بهت چی گفتم؟! گفتم همه جوره هواتو دارم، به شرطی که بدون نظرم کاری نکنی و اجازه بده کنارت باشم. باید بدونم داری چی کار می کنی! 
- خودتون خوب می دونین دایی!

 



- حدس می زنم، ولی مطمئن نیستم. 
- می دونستم تحقیق می کنه و پی می بره که من یه دایی سرهنگ دارم، و اون کار تنها کاری بود که می شد نشون داد من رابطه م با شما شکرآبه!
- شک نکرد ... 
- نه! البته مطمئنم کلی تحقیقات چاشنی اون اتفاق شده، اما ما همه رد ها رو گم کردیم. 
- شهراد! مراقب که هستی؟! می دونی که چقدر برام عزیزی؟
شهراد لبخند زد، از جا بلند شد، یه راست رفت سمت کیسه بوکسش و گفت:
- مراقبم دایی! الکی به اینجا نرسیدم!
دایی لبخند زد و گفت:
- بهت ایمان دارم! به خودت و کارت ... از اردلان چه خبر؟
- اونم خوبه ... درگیر ارسلانه فعلاً.
- بنده خدا!
- ارسلان رو که می بینم دردای خودم از یادم می ره، نه تنها از خونواده که از جامعه طرد شده، با تنها کسایی که می تونه رابطه داشته باشه کسایی هستن که دردشون عین درد خودش باشه ...
دایی آهی کشید و گفت:
- کاش می شد یه خط تفکیک کشید بین اونایی که بیمارن و اونایی که از عمد همه جا رو به گند می کشن.
شهراد دستکش هاش رو دستش کرد و گفت:
- بالاخره اون روز می رسه دایی ... من مطمئنم!
همزمان شروع کرد به مشت کوبیدن به کیسه بوکسش، دایی جایی نزدیکش ایستاد و گفت:
- سرهنگ از کارت خیلی تعریف می کنه، شنیدم دختر دوستش هم تو اون خونه است!
شهراد چند لحظه از مشت زدن ایستاد ، پوفی کرد و گفت:
- دست سرهنگ درد نکنه! یعنی کار ما مخفیه! 
دایی خندید و گفت:
- مثلاً من معرفت بودما!
- حالا هر چی!
- ماموریت قبلیتون خیلی عالی تموم شد، امیدوارم این یکی رو هم خیلی زود و تمیز تمومش کنی ... 
شهراد سری تکون داد و دوباره مشغول مشت کوبیدن شد ... 
***
- بچه ها سر جاهاتون بایستین! خوشم نمی یاد اینقدر شیطنت داشته باشین سر کلاس! شماها باید از من جدی تر باشین تو کارتون!!
هر چهار نفر صاف ایستادن و دخترک شیطون ادای شهراد رو در اورد، شهراد از توی آینه دیدش ولی به روی خودش نیاورد، آهنگ رو پلی کرد و گفت:
- من می شمارم، تا وسط آهنگ رو می ریم جلو بعد حرکات جدید رو بهتون آموزش می دم ... اوکی؟!
هر چهار نفر با هم گفتن:
- اوکی!
- یک دو سه چهار پنج شش هفت هشت ... یک دو ...
همه می شماردن و با ریتم آهنگ پیش می رفتن، رقص گروهی خیلی قشنگی شده بود و پیدا بود هر پنج نفر دارن ازش لذت می برن. شهراد حرکات جدید رو آموزش داد و خودش جایی کنار سیستم صوتی روی زمین نشست، پاهاش رو به صورت قائم جلوش نگه داشت، از بطری آبش، کمی آب خورد و گفت:
- شما تمرین کنین، من حواسم بهتون هست ... 
دختر شیطون کلاس درست تمرین نمی کرد و از زیرش در می رفت، شهراد هم همه حواسش به اون بود. سه تای دیگه به شدت و با دقت در حال تمرین بودن ولی اون یکی هر کاری که دلش می خواست می کرد ... هنوز نمی دونست اسمش چیه! کسی هم صداش نمی کرد که بفهمه ، از جا بلند شد، باید اینو ادب می کرد، رفت به سمتش و گفت:
- هی تو!
دختر چرخید، با اون چشمای شیطون قهوه ایش چشمکی زد و گفت:
- هوی تو کلات! 
شهراد اخمی کرد و گفت:
- تو یه سری چیزا رو نمی فهمی که باید حالیت کنم! یک ... با بزرگترت درست صحبت کن! دو ... سر کلاس من اینقدر ورجه وورجه نکن! جز حرکاتی که بهت اموزش می دم، حرکت دیگه ای مجاز نیستی انجام بدی ... سه ... یه بار دیگه ببینم حواست به کارت نیست من می دونم و تو! چهار ... اسمت چیه؟!
دختر که تموم مدت با لبخند خیره به شهراد زل زده بود، یه قدم بهش نزدیک شد و گفت:
- واسه شما شیرین! منو شیرین صدا کن ...

شهراد چشماشو تاب داد و گفت:
- حالا هر چی ... شیرین خانوم فهمیدی چی گفتم بهت؟!
شیرین تابی به چشم و ابروش داد و گفت:
- معلومه که فهمیدم استــــاد! خنگ که نیستم ... ولی من یه پیشنهاد بهتر دارم ... 
شهراد اخماش رو در هم کرد و گفت:
- چی؟!
قبل از اینکه بتونه خودش رو یکشه کنار دستاشو توی دست دخترک اسیر شد و شنید:
- بیا دوتایی برقصیم ... من عاشق رقصای تند و تیز دو نفره م !
ریتم آهنگ به شیرین کمک کرد که سریع حرکاتی که خودش از قبل بلد بود رو رو کنه و شروع کنه جلوی شهراد تکون خوردن! شهراد سریع و با قدرت و کمی خشونت دستش رو کشید و گفت:
- یعنی چی؟! اینجا کلاس رقص هیپ هاپه! نه این سوسول بازیا ... 
شیرین لب ورچید و گفت:
- بد اخلاق1 قبول کن که رقص هیپ هاپ هم دو نفره اش قشنگ تره ... فیلم استپ آپ 4 رو دیدی؟ دیدی دختر پسره هیپ هاپشون رو هم با هم می رقصن؟! چرا ما اونجوری نرقصیم؟ من تو مغزم پر از ایده و حرکت جدیده ... معرکه می شه ! امل بازی در نیار تو مثلا معلم رقصی ... بیا دیگه!
شهراد پوفی کرد یه قدم عقب کشید و گفت:
- شما فعلا این چیزایی که می گم رو تمرین کن، هر وقت امادگی بدنیت به اون حد رسید خبرت می کنم ...
شیرین هم پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- باشه جناب از دماغ فیل افتاده ... 
شهراد دستاش رو به هم کوبید، شیرین زبونی این دختر براش جالب بود، برای اینکه بهش توجه نکنه بلند گفت:
- خوبه بچه ها کنار هم بایستین، یه بار دیگه از اول آهنگ تمرین می کنیم ... همه با هم بلند ضرب ها رو بشمارین که ریتم رو از دست ندین ... بریم ... 
آهنگ رو پلی کرد و همه با هم از اول شروع کردن، هر از گاهی توی آینه نگاهش می رفت سمت شیرین، و در کمال تعجب نگاه خیره اون رو هم روی خودش حس می کرد. این دختر عجیب نگاهش داغ بود و سوزاننده ... باید از راز اون اون چهار نفر آگاه می شد و می فهمید کی هستن و از کجا اومدن و برای چی جمشید می خواد رقص یاد بگیرن ... باید هر چی زودتر می فهمید ... 
***
صدای آهنگ رو تا ته بلند کرد و گفت:
- با ارسلان چی کار می کنی؟!
- یکی از بچه ها رو می ذارم پیشش .. 
- اردلان این کار رونکن! نیازی نیست ... 
- چرا نیست؟ اون معلوم نیست کی تو رو به اون خونه راه بدهف راه برای من باز شده، بهش گفتم بدون تو جایی نمی رم ... مطمئن باش می یاد سراغت ... 
- کی قراره بری؟!
- گفته هفته آینده ... 
- من همه تلاشم رو می کنم که قبل ا زاینکه تو بخوای وارد اوناج بشی خودم کشفش کنم ... 
- به چه دردی می خوره؟!
- شاید اصلا نیازی نباشه تا اون حد وارد سیستم بشیم و خیلی راحت بشه لوشون داد ... 
- من که همچین فکری نمی کنم ... 
- ولی من پیدا می کنم اون خونه لعنتی رو ... 
- هنوزم فکر می کنی از همون خونه راه داره ؟
- مطمئنم! جمشید از این خونه بیرون نمی ره ... محال ممکنه خودش بهشون سر نزنه! به توام گفته بیای اینجا تا از اینجا با هم برین ... مگه نه؟
- آره ... 
- پس راه همین جاست ... 
- شهراد درسته که ذهن تو تو این موارد قوی تر از منه! ولی حرف گوش کن پسر! نیازی به این کارا نیست ... همین که وارد اون خونه بشیم خیلی پیش می افتیم ... 
شهراد آهی کشید و گفت:
- روش فکر می کنم ... 
- هفته آینده همه چی مشخص می شه ... 
- باشه ... مراقب خودت باش .. 
- تو بیشتر ... 
- فعلا ... 
گوشی رو قطع کرد و یه راست رفت سمت کیسه بوکسش ... از خونه آورده بودش ... باید با ضربه زدن و تخلیه خودش ذهنش رو متمرکز می کرد روی کارش ... عملیات داشت حساس می شد ...

 

 


در خونه رو زدم به هم. دو طرف بافت سورمه ایم رو به هم نزدیک تر کردم و دستامو زیر بغلم فرو کردم. هوا سوز خیلی تند و تیزی داشت و حس می کردم تا وسط مغزم رو می سوزونه! سرم رو پایین انداخته بودم که کمتر هوای سرد از راه بینی وارد سرم بشه. دور و بر کوچه برف ها یخ زده بودن و من سعی می کردم بیشتر از وسط راه برم که لیز نخورم ... یادآوری برف بازی چند شب پیش لبخند روی لبم می آورد اما یاداوری آخر شبش اینقدر به همم می ریخت که با همه وجودم تلاش می کردم همه چیز رو فراموش کنم ... 
باید تا سر کوچه رو پیاده می رفتم و از اونجا سوار اتوبوس می شدم، بعدش هم باید چند تا خط اتوبوس عوض می کردم تا به آسایشگاه برسم، دلم خیلی برای مامان تنگ بود. برای همون زبون بسته شده ، برای همون سکوت پر معنی، برای همون زبونی که یه روز خودمو هلاک حرفاش می کردم، برای اون زبونی که دیگه قدرت تکون خوردن نداشت و همه حرفش رو می ریخت تو نگاهاش و من دوست داشتم جون بدم برای اون نگاه. برای نگاهی که نگران بود ولی بهم ایمان داشت ... می دونست کاری که می کنم برای آرامشمه و اونم همینو می خواست. کل زندگیش می خواست بچه هاش آرامش داشته باشن، یکیشون سینه قبرستون به آرامش رسید و اون یکی هم ... خدا عالمه! سوز سردی که می یومد برفا رو بلند می کرد و توی صورتم می کوبید. شالم رو جوری بسته بودم که فقط چشمام بیرون بود، بدون اینکه دور و برم رو نگاه کنم تند تند قدم بر می داشتم که به سر کوچه برسم ... متنفر بودم از این مسیر طولانی خسته کننده! دفعه قبل که با ماشین رفتم بد عادت شدم ... تو دلم غر زدم:
- حالا نیست خیلی ختم به خیر شد؟!! دیدی که تهش رسید به باغ امن عمو حسام ... 
سرعتمو بیشتر کردم تا زودتر برسم، اگه اتوبوس می رفت باید نیم ساعت معطل اتوبوس بعدی می شدم. 
- اکس کیوزمی خانوم طلا ... 
به گوشام شک کردم از چیزی که شنیده بود، ولی تو همون حالت راه رفتن چرخیدم پشت سرم و با دیدن پسر قد بند لاغر اندامی که پشت سرم بود و اونم با سرعت می یومد جا خوردم، سریع با نگاه رفتم تا ته کوچه و بعدم چرخیدم رفتم تا سر کوچه! قو پر نمی زد!! حرف زدن این یارو هم که کاملاً تابلو نشون می داد قصدش چیه! شنقولم می فهمید! آب دهنم رو قورت دادم و سرعتم رو بیشتر کردم، اینجا دیگه محافظ نداشتم، خودم بودم و خدای خودم ... باید در می رفتم، اصلاٌ دلم نمی خواست با پسره درگیر بشم. بابا همیشه بهم گفته بود در صورتی درگیر شو که پای شرفت وسط باشه! وگرنه خودت رو انگشت نما نکن ... اونم تو خیابون! راه حل هام تو ذهنم ردیف شدن، محل نذار و تند برو، برگرد بخوابون تو صورتش، فحشش بده، جیغ و داد راه بندازه که بترسه در بره ، یه شماره ازش بگیر تا سریع گورشو گم کنه ، قبرتو بکن بخواب توش! حالا اون وسط خنده م هم گرفته بود، رفتم سراغ راه حل اول و به سرعت تقریباً شبیه دویدن به مسیر ادامه دادم، ولی گویا طرف از رو برو نبود، چون صدای قدمهای تند شده اش رو شنیدم و همینطور قهقهه ی مستانشو و همزمان بازوم کشیده شد. همین که دست کریهش رو دور بازوم دیدم اون روی مبارکم بالا اومد، دیگه شوخی بی شوخی مرتیکه! الان آدمت می کنم، محکم هولش دادم عقب، با همه قدرتم دستش از بازوم جدا شد و کمرش خورد تو دیوار ... همزمان صدای فریاد شنیدم:
- سارا بیا اینور ولش کن ببینم چه غلطی کرد این مرتیکه!!
با دیدن اردلان خوشحال شدم، ولی خونم به جوش اومده و باید آرومش می کردم. اشاره ای به سمت اردلان کردم یعنی جلو نیا و خیز گرفتم سمت پسره ... از دیوار کندمش با یه لگد به مچ پاهاش ولوش کردم روی زمن و حالا نزن کی بزن، خوب می دونستم چطور و کجا ضربه بزنم! طرف روی زمین گرد دور خودش حلقه زده بود و به خودش می پیچید از درد، ولی من با بی رحمی می زدم. کسی که بخواد مزاحم من بشه رو مادر نزاییده! حالا دیگه ساسانی نبود که هوامو داشته باشه، خودم که چلاق نبودم! با حس دستی روی بازوم با خشم چرخیدم و مشتم رو محکم کوبیدم توی صورت طرف ... با صدای آخش یهو به خودم اومدم و نگام خیره موند به اردلانی که دو دستی صورتش رو چسبیده بود و یه قدم پریده بود عقب ... دستامو گرفتم جلوی دهنم و گفتم:
- وای!! آقا اردلان ... شرمنده! ندیدم شمایین!!
یکی از دستاشو آورد بالا و به زحمت گفت:
- من خوبم! تو اونو نکشی!!
نگام اینبار چرخید سمت پسر مزاحم که وو شده بود روی زمین و هنوز می نالید ... با غیظ گفتم:
- این تنه لش بمیره هم حقشه!
اردلان همینطور که هنوز یکی از دستاش روی دمغش بود و اخماش هم در هم جلو اومد و گفت:
- دختر تو چرا اینجوری هستی؟!! کم مونده بود طرف رو بکشی!
راه افتادم سمت خونه و گفتم:
- شما بیا من زخم دماغت رو پانسمان کنم، اون هم همینطور که گفتم حقش بود، جوش اونو نزن!
روم نمی شد دیگه تو صورت اردلان نگاه کنم! چه گندی زده بودم ... تو عصبانیت دیگه هیچی نمی دیدم! اگه دماغش شکسته باشه چی؟!! تند تند می رفتم و هی زیر لب با خودم حرف می زدم:
- نه خدا نکنه! زبونت رو گاز بگیر ... چیو شکسته باشه! وای خدا اگه شکسته باشه هیچ وقت خودمو نمی بخشم! من عادت نداشتم تو صورت کسی بزنم! چه مرگم شد یهو؟!!
صدای خنده که شنیدم ایستادم و برگشتم، اردلان هم پشت سرم ایستاد، دستش رو از روی دماغش برداشت، وسط تیغه دماغش کمی قرمزی به چشم می خورد و یه زخم کوچیک ... همین که نگاه شرمنده م رو دید گفت:
- چی می گی با خودت تو؟! چی شد مگه؟! اشکال نداره! من از این ضربه ها زیاد خوردم تا سفت شدم ... 
- آخه ... می ترسم یه موقع ... 
دستی به دماغش زد و گفت:
- هیچیش نشده! فقط بزن بریم واسه اون پانسمانی که قولشو دادی ... 
بعد لبخندی زد و گفت:
- از اون نمی تونم بگذرم ... 
با تعجب نگاش کردم که لبخندش عمق گرفت و گفت:
- چرا اینجوری نگام می کنی؟ تو که هر دماغی رو پانسمان نمی کنی! فرض می کنیم دیه دماغیه که له کردی .. 
بی اراده خنده ام گرفت، لبخند زدم و گفت:
- باشه قبول ... بریم!

 

 


- شهــــــراد!
- سارا زود باش دیگه، اون دوربین باید سریع فعال بشه ها!
سارا پوفی کرد و گفت:
- خیلی خب! چشم ... شما برو ببین چی کارت داره! یه ذره هم سرشو گرم کن تا من بیام ... وقت می گیره خوب!
- حواست باشه درست بکشی! یه روزی اون به کارمون می یاد ... 
سارا به در اشاره کرد و گفت:
- شما برو! اینقدر هم منو هول نکن گند می زنم ... خودم می دونم چی کار کنم!
شهراد خندید و گفت:
- آره همه دخترا می دونن چی کار کنن! برای همینه که تو همه کارا مردا بهترن ... 
سارا چشماشو گرد کرد و شهراد قهقهه زنون از اتاق رفت بیرون. جمشید دو سه بار صداش کرده بود و می تونست حدس بزنه که باهاش چی کار داره. داشت به خواسته اش نزدیک می شد و از این بابت حسابی خوشحال بود. یه راست رفت سمت اتاق جمشید و ضربه ای به در کوبید. شنید:
- شهراد؟
- بله جمشید خان ... خودمم ... 
- بیا تو!
در رو باز کرد و رفت تو، طبق معمول همیشه جمشید روی تخت ولو بود، بدون لباس ...شهراد تعجب کرد، زمان ماساژ نبود! اما بی توجه رفت جلو و گفت:
- ماساژ می خواین؟!
- می خوام باهات حرف بزنم، در حینش ماساژ هم بدی بد نیست!
شهراد کمربندش رو باز کرد، نشست لب تخت و دست به کار شد، از شونه ها شروع کرد به سمت کمر و همزمان شنید:
- لابد در مورد پیشنهاد من به اردلان و خواهرش شنیدی ... 
شهراد سکوت کرد،می دونست جمشید نیازی به جواب اون نداره و خودش ادامه می ده، همینطور هم شد:
- ازش خواستم به خونه بچه ها برن ، من یه سری از جوونایی رو که مشکلات مشابه شما دارن دور هم جمع کردم ، نمی گم برام بیفایده هستن، اما بیشتر از هر چیز دنبالل آرامش اونام. منم یه روزی جوون بودم و از سختی های روابط بین جوونا آگاهی دارم. حتی بین اونا هستن کساییکه مشکل همجنس گرایی ندارن ولی آزاد نبودن. من بهشون آزادی که خواستن رو دادم ... از اردلان هم خواستم که با خواهرش به جمع اونا بپیونده ... اما ! خودت خوب می دونی اون بدون تو هیچ جایی نمی ره ... پیشنهادم رو قبولل کرده منوط به اینکه توام باشی ... حالا نظر تو چیه؟
شهراد پوفی کشید و گفت:
- قرار ما چیز دیگه ای بود جمشید خان ... گفتم که می خوام با اردی برم از ایران! من نیاز به راحتی و آزادی تو ایران ندارم! که چی؟! یه خونه راحت داشته باشم؟! نه من یه کشور آزاد می خوام ... 
- گاماس گاماس جوون! خیلی هولی! به اونجا هم می رسیم ، به خصوص در مورد تو ... چهره منحصر به فردت برات خیلی کارا می تونه بکنه اما اگه عاقل باشی!! من تو و اردلان رو می فرستم به خونه ای که می گم. با هم باشین ... بچه ها راه و چاه رو نشونتون می دن ... باید برام سود داشته باشین، بعد از اون می فرستمون برین!
- کی؟!!
- خیلی زود ... زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی ... نگران نباش!
شهراد فشاری به کمر جمشید وارد کرد که آخش رو در آورد و گفت:
- خونه ای که می گین کجاست؟!
- زیاد دور نیست، وقتی قرار شد برین می فهمین کجاست! باید بارت رو ببندی، امروز فردا منتقل می شی ... اما اونجا قوانین خاص خودش رو داره ... 
شهراد لبخند کجش رو از چشم جمشید دور نگه داشت و گفت:
- مثلا چی؟!
- آسه می ره ... آسه می یای ... تا چی؟!! گرگه شاخت نزنه!
شهراد تویی سکوت به کارش ادامه داد و جمشید هم حرفش رو از سر گرفت:
- خللاصه حرفم اینه که اونجا هم باید ثابت کنین وفادارین، وگرنه بچه ها باهاتون برخورد می کنن ... اگه نشون بدی لیاقت داری حتی می تونی جای منو هم بگیری ... 
شهراد مزموزانه گفت:
- برای چی اینکار رو می کنین؟ چی گیر شما می یاد که به این بچه ها کمک کنین؟
جمشید دست شهراد رو پس زد، به پهلو چرخید، زل زد توی چشمای شهراد و گفت:
- گفتم، برای منم کم سود نداره! سودی که از تو گیر من می یاد اینه که به بچه ها رقص یاد بدی ... 
- و از اردلان؟
جمشید چونه اش رو خاروند، نشست لب تخت، پاهاشو آویزون کرد، پیرهنش رو از پشتی تخت برداشت، پوشید و گفت:
- برای اردلان هم یه فکرایی دارم ... اما فعلاً هیچی. فقط نمی خوام از دستش بدم! مطمئن باش تا به اندازه کافی بهره ازتون نبرم نمی ذارم برین ... 
اینو گفت و غش غش خندید. شهراد حس انزجار داشت از اون مرد ولی همه اش رو پشت لبخندش مخفی کرد و گفت:
- از اینجا بریم دیگه شما رو نمی بینیم؟
جمشید از ب تخت بلند شد، شلوارش همراه با شورت پاچه دار طوسیش برداشت ، کمی خم شد و شورتش رو پوشید، همزمان گفت:
- چرا که نه! بهتون سر می زنم ... من پسر خونده عزیزم رو هیچ جا تنها نمی ذارم ... حتی اونور آب!
شهراد ابرویی بالا انداخت و گفت:
- قرار ماساژمون چی می شه؟
جمشید شلوارش رو پوشید و گفت:
- هر وقت احساس نیاز داشتم می یام پیشتون! نگران اون نباش .. تو طلای منی!
چشمکی حواه شهراد کرد که دل و روده شهراد توی هم پیچ خورد، راه افتاد سمت در و گفت:
- بریم دیگه ... حرفامون تموم شد ... 
شهراد هم دنبالش راه افتاد و هر دو از اتاق خارج شدن ... همین که وارد راهرو شدن سارا سر راهشون سبز شد و بی توجه به شهراد رو به جمشید گفت:
- جمشید خان ... خانومی که گفته بودین برای مصاحبه بیاد اومده ... 
جمشید سری تکون داد و بی حرف راه افتاد سمت پله ها، سارا هم خواست پشت سرش بره که شهراد سریع رفت کنارش و آروم پرسید:
- مصاحبه چی؟
سارا با لبخند شونه ای بالا انداخت و گفت:
- خدمتکار قراره بشه ... اومده جای من ...
همه صورت شهراد شبیه علامت سوال و تعجب شد و گفت: 
- چی؟!! پس خودت چی؟!!
سارا بخند زد، ابرویی انداخت بالا و بدون جواب از پله ها سرازیر شد ...

 

 

با حس لرزش روی شکمش لای پلکاش یه کم از هم باز شد، از زور خواب چشماش می سوخت و حس می کرد چشماش پر از پف هستن. با شصت و انگشت سبابه دست راستش محکم دو تا چشمش رو فشار داد و با دست چپ گوشیش رو از روی شکمش برداشت و گذاشت کنار گوشش ... سرش رو که یه کم بالا گرفته بود دوباره ول کرد روی دسته کاناپه و با غر غر جواب داد:
- هوم اردلان؟
صدای اردلان از جایی خیلی نزدیک تر از اون ور خط باعث شد باز چشماشو باز کنه و سرشو یه کم بچرخونه:
- هوم و ... چی بهت بگم آخه جیگرم؟!! این بود قرارمون؟ جمشید جون منتظرمونه خوب ... بیدار شو دیگه!
شهراد گوشی رو توی دستش فشار داد، نشست و گفت:
- این گوشی کی اومد رو شکم من ؟
اردلان فاصله چند قدمیش تا شهراد رو طی کرد، کنارش روی کاناپه ولو شد و همینطور که دستاشو با کلی ادا توی هوا تاب می داد گفت:
- من گذاشتم! بهترین وسیله برای بیدار کردن تو از خواب همین بود! عسل خیلی خوابت عمیقه ها! می دونستی؟
شهراد لبخند زد ، می دونست ... چالش که نمایان شد اردلان نیش باز کرد و گفت:
- آخ من عاشق این چاله هاتم!
شهراد ابرویی بالا انداخت و گفت:
- لوس نکن خودتو! بار آخرت باشه از این راه ها برای بیدار کردن من استفاده می کنیا!! 
اردلان با نگاه دور تا دور سالن رو نگاه کرد و وقتی مطمئن شد کسی نیست سرش رو جلو برد، دقیق جایی بین گردن و گوش شهراد توقف کرد، می خواست صحنه طوری باشه که اگه از دوربین دیده شدن یه صحنه نرمال بین دو تا آدم گی باشه ... ولی لحنش برعکس صحنه ای که ساخته بود خیلی جدی گفت:
- تازه خبر نداری چه کیفی می ده گوشی رو بذاری زیر تشک و بعد به خودت زنگ بزنی. تشکت می شه ماساژور ... دنیائیه!!
شهراد خنده اش گرفت ولی سریع خنده اش رو قورت داد، دستش رو بالا آورد و در جواب فیلم بازی کردن اردلان آروم گونه اش رو نوازش کرد. در همون حین نگاش آروم کشیده شد سمت کوله اردلان و گفت:
- آماده ای؟!
اردلان یه کم خودشو کشید کنار، دستاشو مشت کرد تو هوا تکون داد و گفت:
- آماده آماده! تو چی؟!! نگو که خوابت برد هیچی آماده نکردی ...
شهراد خمیازه ای کشید و گفت:
- نه از صدقه سر این دختره سارا ، همه چی آماده است ... 
اردلان یه لحطه فیلم بازی کردنش یادش رفت، ابروهاش رو تو هم گره زد و گفت:
- چطور؟
شهراد دراز کشید، سرش رو گذاشت روی پای اردلان ، و اردلان هم سریع برای ادامه فیلم مشغول نوازش کردن موهای خرمایی شهراد شد، شهراد آهسته گفت:
- مشکوکه!
دست اردلان چند تار از موهای شهراد رو مشت کرد و گفت:
- یعنی چی؟!
- دیشب تا صبح کشیک کشیدم بلکه سر از کارش در بیارم. با جمشید بدجور تیک می زنن، دیروز تا حالا هم یه آشپز و خدمتکار دیگه اومده اینجا. سارا دیگه کار نمی کنه ... انگار قراره بره! نمی دونم ... نمی شه از زیر زبونش حرف کشید. نامه ساسان رو هم به هیچ عنوان تسلیم نمی کنه.
قیافه اردلان بدون اینکه خودش بفهمه حسابی در هم و متفکر شده بود. شهراد ضربه ای به پاش زد و گفت:
- اردی ... حواست باشه! عشوه ت کو؟!
اینو که گفت هر دو خنده شون گرفت و اردلان ضربه ای به بازوی شهراد کوبید. سریع تغییر حالت داد و با ناز و ادا ولی با صدای خیلی آروم گفت:
- هیچی نفهمیدی؟!! کار دست خودش نده؟!
- دست خودش بده به من ربطی نداره! کار دست ما نده!! 
اردلان پوفی کرد و گفت:
- یه شنود تو لباساش می ذاشتی. 
- چطور برم تو اتاقش وقتی همه جای این خراب شده دوربین داره. رفتن تو اتاقش فقط وقتی میسره که جمشید تو اتاق خودش باشه نه پشت دوربین ها ... اون وقتا هم سارا تو اتاقشه ...
اردلان غرید:
- پس کی وقت می کنه با جمشید تیک بزنه؟!! 
- وقتایی که منو می فرستن پی نخود سیاه! جدیدا جمشید زیاد ازم می خواد برم سوپر و بیام! در حالی که قبلاً نوکراش می رفتن. 
- پس حق با توئه ... مشکوکه! 
- چی مشکوکه؟!!
با شنیدن صدای جمشید تموم سلول های آوران و وابران شهراد بهش دستور دادن سیخ بشینه سر جاش ...

 

 


ولی اون که عکس العملش حتی از سلولاش هم سریع تر بود سریع خودش رو کنترل کرد و خیلی نرم نشست. اردلان هم بدتر از اون داشت هی با دست موهاشو اینور اونور می کشید و عشوه می ریخت! تو همون حالتم گفت:
- اوا سلام جمشید خان ...
جمشید جلو اومد، اخم روی صورتش غلیظ بود ... بی توجه به اردلان گفت:
- چی مشکوکه پرسیدم؟!
شهراد پا روی پا انداخت و گفت:
- خونواده اردی رو می گفتیم! 
جمشید نشست روی مبل کناریشون، مشکوک نگاشون کرد و گفت:
- خب؟
- هیچی دیگه ، نذاشتن ارسلان بیاد پیش ما ... 
جمشید نگاشو تاب داد سمت اردلان که هی وول می خورد سر جاش و گفت:
- پس چی کارش کردی ارسلانو؟
- من؟!! اوا ... هیچی ...
جمشید لبخندی زد و گفت:
- یعنی می گم کجا گذاشتیش ای کیو!
اردلان دستشو گرفت جلوی دهنش نخودی خندید و گفت:
- هان از اون نظر ... من که می خواستم بیارمش، جونم به جونش بسته است آخه، ولی خودش وقتی دید باز داره با مامان اینا جنگ می شه ترجیح داد بره خونه یکی از دوستاش ... 
- اونجا مشکلی براش پیش نمی یاد؟! 
- نوچ! مثل همن ...
جمشید از جا بلند شد و گفت:
- خیلی خب ... آماده رفتن هستین؟
شهراد و اردلان هم از جا بلند شدن و گفتن:
- بله ... بریم ...
شهراد بی صبرانه منتظر بود که جمشید یه راه مخفی رو بهش نشون بده ... جمشید به در اشاره کرد و گفت:
- برین بیرون منم الان می یام ...
شهراد و اردلان خوشحال از اینکه از مهلکه در رفتن دنبال هم راه افتادن و از در رفتن بیرون ... همین که پاشون رسید روی ایوون هر دو به طور نا محسوس نفسای حبس شده شون رو آزاد کردن. از پله ها که رفتن پایین خیلی دوست داشتن با هم حرف بزنن در مورد اتفاقی که افتاده بود و بیشتر در مورد سارا ، اما دیگه جرئت ریسک کردن نداشتن! با شنیدن صدای قدهایی پشت سرشون هر دو برگشتن ... سارا با شالی رو دوشش داشت از پله ها می یومد پایین و لبخند روی لبش بود ... اردلان و شهراد به هم نگاه کردن و شهراد شونه بالا انداخت ... سارا جلو اومد، با فاصله دو قدم ازشون ایستاد، بازوهاشو بغل کرد و گفت:
- دارین می رین؟!
اردلان که اصلا حال و حوصله عشوه ریختن در حال حاضر رو نداشت سکوت کرد و جواب رو به شهراد واگذار کرد. شهراد هم مثل همیشه با لحن نه چندان مهربونش گفت:
- با اجازتون!
سارا یه کم جلوتر اومد و گفت:
- خداحافظی هم که الحمدالله بلد نیستین!
شهراد چشماشو ریز کرد و گفت:
- با اونایی که مشکوک می زنن و پنهون کاری می کنن نه ...
سارا ریز خندید و گفت:
- هیش! جمشید می فهمه ها!
شهراد شونه ای بالا انداخت و گفت:
- ما که رفتیم، ولی یادت باشه دست از پا خطا کنی ...
صداشو تا حد امکان پایین آورد و گفت:
- سرهنگ سریع بازداشتت می کنه به جزم ایجاد اختلال توی ماموریت ما ... فهمیدی؟
اردلان دستی سر شونه شهراد زد و گفت:
- بیخیال شهراد ... سارا خانوم همچین آدمی نیست ...
سارا پوزخندی زد و گفت:
- خوبه اقلاً شما منو شناختی ... دوستت که به خودشم شک داره!
شهراد پوزخند زد ... چه می فهمید سارا از درد شهراد؟ چه می فهمید کجا چه خبره؟ باید هم اینطور حرف می زد. چرخید سمت اردلان و گفت:
- کجا باید ...
هنوز جمله اش تموم نشده بود که با صحنه ای که پشت سر اردلان دید چشماش گرد شد و حرفش نیمه تموم توی دهنش ماسید. همزمان سارا و اردلان هم چرخیدن و با دیدن دو سگ خشمگین که به سرعت به سمتشون می یومدن چند لحظه ای بی حرکت و بهت زده خشک شدن. سارا توی زندگیش از تنها چیزی که بعد از خدا می ترسید سگ بود دهن باز کرد تا با همه وجودش جیغ بکشه که یه دفعه دستی جلوی دهنش رو گرفت ...

... ترسیده به سگ ها که تو فاصله پنج شش متریشون ایستاده بودن و پارس می کردن خیره شد. با دیدن اردلان تو فاصله نزدیک فهمید کسی که جلوی دهنش رو محکم گرفته شهراده، ولی نمی دونست دلیلش چیه!! چرا ایستاده بودن؟!! چرا فرار نمی کردن و اجازه نمی دادن سارا هم فرار کنه؟! تقلا کرد و جفتک پروند، داشت سکته می کرد!! همین باعث شد اصلا حواسش به دست شهراد روی صورتش نباشه و همینطور هیکل استوارش که مثل کوه پشتش ایستاده بود و اجازه نمی داد تکون بخوره!! اگه وقت دیگه ای بود حتما با شهراد بد برخورد می کرد ولی اون لحظه فقط می خواست اونجا نباشه همین و بس! جفتک پروندن سارا باعث شد یکی از سگ ها جلوتر بیاد و غرش کنه ... دهنش بسته بود و رنگ سیاهش لرز توی دل سارا می انداخت. چشماشو بست ... از زور ترس داشت می لرزید و این رو شهراد که فاصله خیلی کمی باهاش داشت به خوبی حس می کرد. آروم کنار گوش سارا گفت:
- نترس سارا ... نترس!! ترس بو داره ... سگ حسش می کنه! خونسرد باش و به این فکر کن که من و اردلان اینجاییم! هیچ اتفاقی نمی افته ...
همین که دستش رو برداشت سارا که کم مونده بود گریه اش بگیره از زور ترس نالید:
- وحشین!!
شهراد خیلی آروم سارا رو کشید پشت سرش و رو به اردلان گفت:
- برو پشت من پیش سارا ... من حواسم هست!
اردلان بدون اینکه چشم از سگا برداره گفت:
- رسیدن به مرحله غرش! حمله می کنن شهراد! تنهایی از پسشون بر نمی یای ...
شهراد بی حرف فقط با سرش اشاره کرد که اردلان بره عقب. بدون اینکه حرکت تهاجمی بکنه که سگ ها رو حمله ور کنه سمت خودش، آروم یه کم زانوهاشو خم کرد و از روی زمین یه قلوه سنگ برداشت. خدا رو شکر رو قسمت سنگی ایستاده بود و زیر پاش پر بود از سنگای ریز و درشت. می دونست نباید خیره بشه به صورت و به خصوص چشمای سگ ها .... پس همینطور که به گوش هاشون نگاه می کرد سنگ رو پرت کرد. آه از نهاد سارا بلند شد چون سنگ شهراد به هیچ کدوم از سگ ها نخورد! درست افتاد بینشون!! چشماشو بست و خودش رو برای تیکه پاره شدن آماده کرد ... اردلان که حواسش بین شهراد و سارا تاب می خورد ترس رو تو صورت سارا دید و زمزمه کرد:
- نگران نباش! شهراد بلده !!
سارا نالید:
- این دیگه چه جور بلدیه که یه سنگ رو نتونست بزنه بهشون؟!!
صدای پارس سگا که بلند شد سارا با ترس نگاشون کرد ... جالب بود!! حمله کردن بودن به تکه سنگ!! اردلان هم گفت:
- دقیقاً به این دلیل!! سنگ رو به سگ بزنی تازه بهت حمله می کنه!! نباید بترسونیش و نباید ازش بترسی ... 
شهراد از حواس پرتی سگ ها استفاده کرد و از درخت نو رسی که کمی باهاشون فاصله داشت و مشخص بود تازه قلمه زده شده شاخه ای رو کند و به عنوان سلاح گرفت دستش ... قصد کتک زدن سگ ها رو نداشت! فقط محض این بود که نشون بده سلاح داره ... اون آدم بود!! هر حیوونی در درجه اول از آدم می ترسه و فقط وقتی شجاع می شه که حس کنه آدم ازش ترسیده ، یه وقتایی هم دیوونه می شه و اون وقتیه که حس کنه آدم به قلمروش تجاوز کرده. سگها بی خیال سنگ یه کم جلوتر اومدن و باز غرش کردن. صدای سرهنگی که مسئول آموزششون بود تو گوشش زنگ می زد:
- سگ وقتی پارس می کنه می خواد دورت کنه و وقتی می غره یعنی می خواد حمله کنه باید آماده باشی. 

شهراد همه جوره داشت سعی می کرد جلوی حمله رو بگیره! یکی از سگ ها که رنگ قهوه ای سوخته داشت چشماشو چرخوند و زوم کرد روی سارا ! بوی ترسش رو به خوبی حس کرده بود ... همین که یه کم به سارا نزدیک شد سارا که تا اون لحظه زبونش از ترس بند اومده بود بی اراده جیغ بنفشی کشید و با همه قدرتش دوید سمت در خونه ... این اتفاقات با چنان سرعتی افتاد که نه اردلان و نه شهراد نتونستن جلوشو بگیرن و این حرکتش باعث وحشی شدن سگ ها شد ... هر دو سگ با همه قدرتشون بیخیال شهراد شدن و شروع کردن دویدن به دنبال سارا ! شهراد می دونست اگه به سارا برسن گازای درناکی نصیب سارا می شه ... پس اونم شروع کرد دویدن به دنبال سگ ها ... اردلان هم که زودتر از شهراد دویده بود ... درست جلوی در بود که سگ قهوه ای به سارا حمله ور شد و سگ سیاه توسط لگد محکم اردلان به گوشه ای پرتاب شد. خطا پشت خطا! همه برنامه های شهراد رو بهم ریختن ... سارا جیغ می کشید و تقلا می کرد خودش رو آزاد کنه ... سگ که بزاق دهنش چکه می کرد باز حمله کرد تا اینبار مچ پای سارا رو هدف بگیره ... اردلان چرخید ولی قبل از اینکه فرصت کنه این یکی سگ رو هم پرت کنه عقب شهراد جلو پرید و با یه حرکت خیلی سریع پوزه سگ رو توی دستش گرفت و داد کشید:
- برید تو!! هر دوتون!! حالا ...
اردلان و سارای قبضه روح شده دیگه موندن رو جایز ندونستن و هر دو سریع پریدن داخل خونه و در رو بستن. شهراد موند و دو سگ وحشی غیر قابل کنترل رم کرده!! سگ به شدت تقلا می کرد خودش رو آزاد کنه. شهراد چوب رو انداخته بود و در حال حاضر سلاح خاصی نداشت. سگی که پرت شده بود عقب هم به کمک دوستش اومد و به شدت مچ پای شهراد رو گرفت ... چشمای شهراد از زور درد بسته شد ولی الان وقتش نبود. با چشم اینطرف اونطرف رو نگاه کرد و با دیدن شنل سارا و کوله پشتی اردلان پشت در بسته شده با همه قدرتش سگی که پاش رو گرفته بود رو با پا و سگی که پوزه اش اسیر دستاش بود رو با دست به عقب پرت کرد ... هر کدوم شاید فقط نیم متر عقب رفتن ولی این بهترین فرصت رو به شهراد داد تا کوله و شنل رو برداره ... وقتی سگ ها دوباره حمله ور شدن شنل رو جلوی یکی گرفت و کوله رو بالا برد و جلوی پوزه سگ سیاه گرفت که با همه خشمش روی پا بلند شده و با جفت دستها روی قفسه سینه شهراد ایستاده و سعی داشت اونو بندازه و طعمه شو تیکه پاره کنه ... حملات گاز دو سگ رو به سختی داشت دفع می کرد. می دونست غریزه اونا وادارشون کرده با همه قدرتشون گاز بگیرن پس باید اینقدر این اجازه رو بهشون می داد تا آرومشون کنه ... کوله پاره شد و وسایل اردلان ریخت روی زمین ... شنل سارا هم ریش ریش شده بود ... قدرت شهراد زیر وزن سگی که تمام قد جلوش ایستاده بود داشت تحلیل می رفت!! هر آن احتمال می داد از عقب روی زمین بیفته! سگ ها هم اینطور که پیدا بود قصد آروم شدن نداشت ... از دیوار هم خیلی فاصله داشت و نمی دونست باید چه جوری خودش رو نجات بده!! تو این شرایط فقط یه صدای بلند می تونست نجاتش بده ... چیزی مثل ترقه! بو و صدای ترقه سگ ها رو فراری می داد ولی ترقه از کجاش می آورد ... با سوزش شدید دستش متوجه گاز سگ ایستاده شد که بیخیال کوله قصد داشت استخون دست شهراد رو برای نهار میل کنه! همین حرکت باعث شد کنترل شهراد از دست بره و از عقب بیفته روی زمین و سگ ها هم هیجان زده و گرسنه و وحشی روی تخته سینه اش فرود اومدن ... شهراد چشماش رو بست و سعی کرد فقط جلوی صورتش رو بگیره ... گرسنه بودن سگا رو حس کرده بود! علاوه بر اون اونا سگ نبودن! اونا گرگاسگ بودن! وحشی و درنده ... می دونست اگه با زندگی هم خداحافظی نکنه باید برای همیشه با صورتش خداحافظی کنه ...

 

 



پنجه های گرگاسگ ها رو روی صورتش حس می کرد، همینطور سنگینیشون روی بدنش رو، اگه یه دونه بود شاید کاری از دستش بر می یومد، ولی از پس دو تا گرگاسگ بر نمی یومد! اونها نژادی بودن که از پیوند گرگ نر و سگ ماده به وجود می یومدن! اینقدر وحشی و درنده بودن که خیلی وقتا آدم از پس تربیتشون بر نمیومد و نمی تونست اونا رو اهلی کنه! شهراد دستاشو صلیب وار روی صورتش گذاشته بود ولی سگا به شدت قصد داشتن صورتش رو هدف قرار بدن و مرتب دستاش رو گاز می گرفتن. هر از گاهی حرکتی برای پس زدنشون می کرد ولی چندان فایده ای نداشت. در خونه باز شد و صدای داد اردلان رو شنید:
- شهراد جونم ... 
و همزمان صدای فریاد جمشید:
- نظام!!! نظام کدوم گوری رفتی؟!! بیا این وحشی ها رو جمع کن ... نظام!!!
و باز فریاد کشید:
- فیدل! اسپات!! بشین ... می گم بشینین !! الان ... بشین ... هیی!!
سینه شهراد سبک شد ولی بازم دستاشو برنداشت، هم دستاش تا آرنج و هم صورتش و هم پاش به شکل آزاردهنده ای می سوخت. اردلان سریع کنارش زانو زد و با حالتی اسف بار نالید:
- شهراد ... 
شهراد سعی کرد دستاشو حرکت بده و با صدایی محکم گفت:
- خوبم ...
تو دلش اضافه کرد البته فکر کنم! خوب نبود، بدنش حسابی درد می کرد، قفسه سینه اش اگه ورزیده نبود مطمئناً تحمل وزن اون دو تا گرگاسگ غول پیکر رو نداشت. دنده هاش له و خورد می شدن! حالا هم با اینکه نشکسته بودن اما حسابی درد می کردن و حس می کرد کل تنش کوبیده شده! اردلان آروم دست مجروح شهراد رو گرفت و از روی صورتش کنار زد و گفت:
- اوه اوه ... 
بعد نگاه نگران و پریشونش چرخید سمت جمشید خان که با یه لبخند عجیب درست بالای سر اونا ایستاده بود. اردلان سخت بود براش که تو این وضعیت بازم فیلم بازی کنه. نظام اومد و سگ ها رو که مظلوم یه گوشه نشسته و زوزه می کشیدن رو با خودش برد. جمشید هم حسابی از خجالتش در اومد ولی بازم اون لبخند مزخرف رو روی صورتش حفظ کرده بود.
***
- سارا آروم ... آخ!
- اه چقدر می لولی!! دو دقیقه تکون نخور دارم ضد عفونیش می کنم ... دکتر هم الان می یاد!
اخم کرد، زخمای صورتش تیر کشیدن ولی به روی خودش نیاورد و گفت:
- یه آمپول کزاز و هاری رو خودت بلد نیستی بزنی؟! مگه نگفتی کمک های اولیه بلدی؟!
سارا چشماشو تو کاسه سر چرخوند نگاش رفت سمت ارلان که با کمی فاصله ازشون نشسته بود و سعی داشت سکوت کنه تا مجبور نباشه با اون لحن چندش آورش دست به گریبان بشه. به شدت بی حوصله بود. ولی با دیدن نگاه سارا لبخند زد و با اشاره پلک ازش خواست چیزی نگه. سارا هم به ادامه ضد عفونیش مشغول شد و فقط گفت:
- تو آمپولش رو بخر من برات می زنم ... تو جعبه کمک های اولیه مون داروخونه که نداریم ...
شهراد پوزخندی زد و گفت:
- اوه بله خانوم دکتر!!
سارا هم لبخند زد و گفت:
- آفرین کوچولو ...
همون لحظه در اتاق باز شد، هر سه اونا توی اتاق شهراد بودن، در که باز شد پزشک جمشید و جمشید وارد شدن. اردلان موشکافانه به جمشید خیره مونده بود. دوست داشت خر خره اش رو بجوه به خاطر ادب نکردن سگای وحشیش و همینطور نگهبانای اونا ... اگه بلایی سر شهراد می یومد چی؟!! سارا خواست کنار بکشه که شهراد آروم گفت:
- نشنیدم تشکرتو!
سارا چشماشو گرد کرد و به همون آرومی گفت:
- من زخماتو شستم! تو باید تشکر کنیا ...
شهراد لبخندی زد و گفت:
- منم جونتو نجات دادم! تو منو تو این دردسر انداختی با اون جیغ بنفشت ...
سارا می دونست حق با شهراده، ولی هر چی زور زد نتونست تشکر کنه. همه اش به خاطر زبون تند و تیز شهراد بود، آزارش می داد! شاید اگه یه کم مهربون تر بود سارا راحت تر می تونست به خودش بقبولونه که ازش تشکر کنه و حتی اعتراف کنه بهش مدیونه! ولی نمی شد! نمی تونست ... با صدای جمشید کنار رفت:
- دکتر روبراهش کن، کار دارم باهاش ...
دکتر بدون یه کلمه حرف کنار شهراد نشست و مشغول شد، اول واکسن ها رو بهش تزریق کرد و بعد زخماش رو یکی یکی پانسمان کرد. مچ پای راستش رو هر دو دستش رو از مچ تا آرنج و بازوی راستش ... گونه چپش و ابروی راستش ... کلا داغون بود!! پمادی هم برای قفسه سینه اش تجویز کرد تا به مدت یه هفته هر شب ماساژ بده و ببنده تا از درد آزاردهنده اش خلاص بشه. بعد از رفتن دکتر و جمشید و سارا اردلان از جا بلند شد، کنار شهراد لب تخت نشست و گفت:
- خوبی رفیق؟
شهراد پلک زد و آروم گفت:
- خوبم .. نگران نباش! 
شهراد نفسش رو فوت کرد و گفت:
- من و تو خودمون دنبال این هیجانات بودیم ... همیشه! ولی گاهی اوقات واقعاً آزار دهنده می شه ، قبول داری؟!
- هدف من و تو این بوده اردی .. حالا هم بسه دیگه این بحث. نمی خوام شک بر انگیز باشیم، رفتنمون چی شد؟
- جمشید خان گفت امروز رو همین جا می مونیم و فردا می ریم که تو بهتر باشی ...
هنوز حرفش تموم نشده بود که در اتاق باز شد و سارا با نایلونی توی دستاش وارد شد و گفت:
- دکتر یه سری دارو برات نوشته ، پاشو باید بخوریشون. مسکن هستن ... 
شهراد که هنوزم احساس درد نفسش رو بند می آورد، بی حرف اضافه ای به سختی سر جاش نشست و دست دراز کرد یکی یکی قرص ها رو از دست سارا گرفتن و با جرعه ای آب یکی پس از دیگری خورد ... سارا نایلون رو روی میز کنار تختش گذاشت و گفت:
- هشت ساعت دیگه باز باید بخوری ، خودم می یام یادآوری می کنم. حالا بهتره استراحت کنی. 
اردلان هم جلو اومد و گفت:
- آره بخواب ... خودتو خسته نکن! می دونی که خیلی کار داریم ...
سارا از گوشه چشم به اردلان نگاه کرد و گفت:
- دقیقاً! کاری داشتی صدام بزن ... 
همین که شهراد با قیافه در هم شده دراز کشید سارا خم شد پتو رو تا گردنش بالا کشید و صاف و صوفش کرد. شهراد توی چشماش خیره موند. چرا این دختر اینقدر خوب بود؟! چرا هیچ وقت جواب متلک ها و کنایه هاش رو نمی داد و برعکس همیشه باهاش با خوبی رفتار می کرد؟!! چرا اینقدر دلسوز بود؟!! چرا اون زیادی زن بود؟! در عین حال که می خواست مرد باشه!؟ چرا این دختر به شکلی همه تصورات شهراد رو از زن و زن ها به هم می ریخت؟! قضیه چی بود؟!! اینقدر تو فکر فرو رفته بود که نفهمید سارا کی از اتاق رفت بیرون و خودش کی خوابش برد ...

 



چشم که باز کرد اردلان رو دید که روی زمین نشسته و سرش رو گذاشته لب تخت و خوابه ... خنده اش گرفت! بی اراده دستی که کمتر درد می کرد رو تکون داد زد پس کله اردلان و همین که اردلان سیخ نشست سر جاش گفت:
- پاشو مرتیکه خودتو لوس نکن! 
اردلان با چشمای گرد شده گردنش رو ماساژ داد و گفت:
- خاک بر سرت! حالا بیا و خوبی کن! 
شهراد با خنده گفت:
- اینجور وقتا به آدم میچسبه که یه حور و پری اینجوری نگران آدم باشه و کنارش خوابیده باشه ... 

بعد صداشو یواش کرد و گفت:
- تو رو می خوام چی کار نره غول!!

اردلان کش و قوسی اومد و گفت:
- آخه تو آدمی من بخوام این فیلم هندی ها رو برات بازی کنم؟! ولی مجبورم! می فهمی؟!! 
و بعد با خنده به دوربین اشاره کرد، شهراد به سختی روی پهلوی چپش چرخید و خیره تو چشمای اردلان گفت:
- کشت ما رو این دوربین کوفتی! بعضی وقتا احساس سرطان حنجره بهم دست می ده از بس پچ پچ کردم و ترسیدم بلند حرف بزنم. 
اردلان خنده اش گرفت و باز تو حالت عشوه و اداش فرو رفت. شهراد هم سرخوش خندید و طاق باز شد. 
***
وقت داروهاش بود، شاید اون زبون تندی داشت و دوست داشت منو بچزونه ولی من بلد نبودم اینقدر هم بد باشم! من غم نگاهش رو درک می کردم، من ناراحتیش رو می فهمیدم، اون داشت زجر می کشید و این بارز ترین چیزی بود که می شد تو شهراد دید و فهمید! خنده هاش از زور تلخی دل رو ریش می کرد و احمق بود کسی که نمی فهمید. بعضی وقتا از چشماش می فهمیدم تعجب می کنه که چرا در جواب حرفای تند و تیزش چیزی نمی گم ولی مونده بود تا منو بشناسه! ضربه ای به در زدم و منتظر اجازه ورود شدم ... صدای پر از ناز اردلان لبخند روز لبم نشوند :
- جـــــــونم ...
با لبخند در رو باز کردم، سرم رو بردم داخل و گفتم:
- اجازه هست؟!
اردلان اشاره کرد و گفت:
- بیا تو عزیزم ... اجازه چیه؟!! اتاق خودته ...
وای خدا که چقدر اردلان با این شخصیت مضحک بود!! چطور می تونست اینجوری باشه؟!! سعی کردم خنده م رو کنترل کنم، رفتم تو و رو به شهراد که تو سکوت همونطور دراز کش نگام می کرد گفتم:
- خوابیدیا! هشت ساعت!!! 
سینی که توی دستم بود رو روی پاهاش گذاشتم و گفتم:
- این سوپ رو بخور و بعدش داروهات رو بخور ... با معده خالی نمی شه!
شهراد بی توجه به من رو به اردلان گفت:
- اردی جونم گرسنه نیستی؟
اردلان دستی به شکمش کشید و گفت:
- والا چرا! شکمم به قار و قور افتاده! 
سعی کردم بیخیال کم محلی شهراد بشم، اشاره به در کردم و گفت:
- شهناز غذا درست کرده، شما برو پایین تو آشپزخونه شامت رو بخور ...
دست به سینه شد و گفت:
- خودت خوردی؟!
همینطور که خیره به شهراد بودم، گفتم:
- نه ... بعداً می خورم ... 
به دیوار تکیه داد و گفت:
- با هم می ریم ...
بی توجه به اردلان و حرفش رفتم سمت شهراد و گفت:
- بخور دیگه داروهات دیر می شه ... 
شهراد که مشخص بود حسابی گرسنه است شروع به خوردن سوپ کرد. ظرف دو سه دقیقه کل ظرف رو خورد و بعد هم قرص ها رو یکی پس از دیگری بلعید، می دونستم می خواد هر چی سریع تر سر پا بشه. اون آدم مریضی و خوابیدن نبود! لیوان آبی که تو دستش بود رو همراه با آخرین قرص لاجرعه سر کشید، آب هنوز توی دهنش بود که رفتم سمت داروهاش، پماد رو از داخل نایلون بیرون کشیدم، فکر کنم دکتر اینو مخصوص زخمای صورت و دستش تجویز کرده بود. می تونستم با گوش پاک کن براش بزنم. پس گفتم:
- اینو هم باید برات بزنم ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که کل آب توی دهن شهراد پاشیده شد بیرون و با چشمای گرد شده خیره موند بهم. نگاه خیره و چشمای گرد شده اردلان رو هم حس می کردم متحیر نگام بین هر دوشون تاب می خورد چشون شده یهو این دو تا؟! حرف بدی زدم مگه؟ لابد حرفم بد بود چون اخمای اردلان یه دفعه در هم شد و خواست چیزی بگه که شهراد یه دفعه تغییر موضع داد! نگاه متعجبش تا بالاترین حد ممکن شیطون شد. لبخند خبیثی روی لبش جا خوش کرد و لیوان آب رو گذاشت روی پا تختی. هنوزم خیره داشتم نگاش می کردم تا بفهمم قضیه چیه! دست برد سمت تی شرتش و گفت:
- چرا که نه!
قبل از اینکه بفهمم ماجرا چیه و بتونم حرفی بزنم یا حتی جلوش رو بگیرم، با یه حرکت تی شرت رو از تنش کشید بیرون و من هجوم خون رو به صورتم از گرم شدن ناگهانیم حس کردم! چشمام گرد شد و پوستم گر گرفت! آب دهنم رو قورت دادم، باید یه چیزی می گفتم! نباید سکوت می کردم!! قبل از اینکه صدای اعتراضم بلند بشه، شهراد گفت:
- بیا زود باش ... فقط قربون دستت سمت چپ رو بیشتر ماساژ بده خیلی درد می کنه ...
بی اختیار پماد توی دستم رو فشار می دادم! له شده بود بین انگشتام! پسره بی شرم!! حالا بیا و خوبی کن! خدایا این چرا اینجوری کرد؟!! من چرا فکر می کردم پماد برای زخماشه؟!! وای آبروم رفت!! حالا چی فکر می کردن پیش خودشون؟! نگاش اومد سمت پماد توی دست من که کامل چلونده بودمش و یه دفعه صدای قهقهه اش فضا رو شکافت!! هیچ چاره ای برام نمونده بود باید فرار می کردم. از گرما داشتم خفه می شدم، پماد رو ول کردم کف اتاق و با سرعت نور از اتاق بیرون پریدم. دیگه به اردلان هم نگاه نکردم که قیافه اش رو ببینم! آبروم رفته بودم ... کاش زمین منو می بلعید!
***
شهراد قیافه اش از درد در هم شده بود ولی به هیچ عنوان نمی تونست جلوی خنده اش رو بگیره. اردلان عصبی غرید:
- خیلی مسخره ای شهراد! این اداها چیه؟!! دختره رنگ لبو شده بود ... 
شهراد شونه ای بالا انداخت و گفت:
- به من چه!! خودش گفت ... 
- اون لابد فکر کرده پماد برای زخماته... 
شهراد باز قهقهه زد و اردلان عصبی در حالی که سعی می کرد ژستش رو هم داشته باشه از اتاق بیرون رفت و یه راست رفت سمت آشپزخونه ... سارا شهناز رو مرخص کرده بود که به اتاقش بره و خودش داشت قابلمه و ظروف رو تو سر هم می کوبید. دلش می خواست یکیش رو هم بکوبه تو سر خودش ... بغض افتاده بود تو گلوش ... نمی دونست چه مرگشه! فقط می دونست خیلی خجالت کشیده! خیلی زیاد!! اعصابش خورد شد تموم ظروف توی دستش رو ریخت تو ظرفشویی و همینطور که لباش رو روی هم فشار می داد تا اشکش نریزه رفت سمت در آشپزخونه تا به اتاقش پناه ببره ... اشتهاش کور شده بود! با دست چشماش رو فشار داد تا جلوی قطرات جمع شده تو چشمش رو بگیره که نریزن و همین باعث شد جلوش رو نبینه و محکم با اردلان برخورد کرد و اردلان بی اختیار دستاش رو دورش پیچید تا از افتادن هر دوشون جلوگیری کنه ...

 

 


سارا بهت زده سر جا مونده بود و اردلان هم هیچ تلاشی برای کنار کشیدن بازوهای ستبرش از دور کمر سارا نمی کرد. توی نگاه هم خیره شده بودن و سارا توی دلش اعتراف کرد چقدر قهوه ای چشمای اردلان گرمه. یه دفعه به خودش اومد و با اخم و یه حرکت شدید خودش رو کشید کنار و گفت:
- برو کنار لطفاً ...
هنوز تکلیفش رو با خودش نمی دونست. نمی دونست اردلان و شهراد تو هستن یا شما! صمیمیت با اونا مشکل داره یا نه! اردلان دست توی موهاش کشید و با صدای آهسته ای گفت:
- ببخشید ... گرفتمت که نیفتی!
اخمای سارا بیشتر در هم شد و گفت:
- حالا ایستادی که تشکر کنم؟
اردلان سرش رو بیشتر انداخت زیر و گفت:
- نه ... تلخ نباش سارا! عمدی که نبود ...
سارا نفس عمیقی کشید، دستش رو به میز پشت سرش گرفت و گفت:
- ببخش ... نمی خواستم تندی کنم! الانم می خوام برم توی اتاقم ... 
بعد از این حرف خودش رو از میز جدا کرد و راه افتاد سمت در. اردلان سریع تکونی به خودش داد و گفت:
- وایسا سارا ... اجازه بده حرف بزنیم. 
سارا آهی کشید و گفت:
- الان حال حرف زدن ندارم. باشه واسه بعد ...
اردلان یه قدم جلو اومد ، راه سارا رو سد کرد و گفت:
- من از طرف شهراد عذر خواهی می کنم! گاهی اوقات شوخی هاش خیلی زننده می شه.
سارا باز بغض کرد و همین صداش رو لرزوند ...
- شوخی؟!! مگه من فک و فامیلشم که باهام شوخی می کنه؟! من احمق خواستم بهش لطف کنم! چه می دونستم جنبه نداره ...
اردلان اخم کرد و گفت:
- حق با توئه .. من بهت حق می دم عصبی باشی ولی باور کن منم از دستش دلخور شدم و باهاش برخورد کردم. به دل نگیر ! 
ناتوان روی یکی از صندلی ها نشست و گفت:
- خلایق هر چه لایق! دیگه کاری به کارش ندارم ...
اردلان لبخند محوی زد، نشست رو به روی سارا و گفت:
- حالا خوبی؟!
سارا سرش رو بالا گرفت، موشکافانه به اردلان نگاه کرد و گفت:
- مگه باید بد باشم؟!
اردلان به لبخندش عمق داد و گفت:
- نه! انشالله که هیچ وقت بد نباشی، اما نگرانت شدم، بدجور از اتاق فرار کردی. 
سارا مشغول خز کشیدن با نوک انگشتش روی میز شد و گفت:
- انتظار که نداشتی وایسم به چرت و پرت های شهراد بخندم؟!
اردلان با قیافه کاملا جدی گفت: 
- نه! از دختری مثل تو همین انتظار هم می رفت ... حتی بدتر از این!
سارا پوفی کرد و گفت:
- اگه جونمو نجات نداده بود و با اون سگا درگیر نشده بود مطمئن باش می کوبیدم تو صورتش! 
اردلان تا حد ممکن صداشو پایین آورد و گفت:
- از دختر شهید صبوری همین انتظار هم می ره ...
باز سارا با یاد پدرش بغض کرد. از جا بلند شد و گفت:
- می رم اتاقم ! 
اردلان ترجیح داد دیگه جلوش رو نگیره ! سارا روز بدی رو سپری کرده بود. 
***
- سیب زمینی من یادت نره!
سارا پوفی کرد و گوشیشو انداخت داخل کیفش و به قدماش سرعت بخشید. ترم آخر دانشگاه و کار روی پایان نامه به قدری خسته اش می کرد که وقتی مرسید خونه بیشتر از هر چیز دلش می خواست بخوابه! این سیب زمینی خوردن ساسان هم معضلی شده بود!! باید یه سر به اتاق مدیر گروه می زد و ساعت رفع اشکال استاد فدایی رو می پرسید. درست جلوی در آموزش سه تا از دخترهای فشن دانشکده ایستاده بودن و با نگاه های پر از تحقیر خیره خیره به سارا نگاه می کردن. متنفر بود از این نگاه ها! درست از بعد از روزی که استاد جان نثاری سر کلاس دم از خاطرات جبهه زد و وسط کار از سارا خواست کمی در مورد پدرش بگه نگاه خیلی از بچه های کلاس عوض شد! و این وضع وقتی بدتر شد که برای انجمن علمی دانشگاه کاندید شد و با یکی از دخترها رای مساوی آورد و در کمال حیرت همه بچه ها کلاس اون رو پذیرفتن و دختر دیگه رد شد. خودش هم از این جریان خوشحال نبود! حتی رفت اعتراض کرد و خواست یه بار دیگه رای گیری بین اون دو نفر انجام بشه ولی قبول نکردن و گفتن انتخاب نهایی صورت گرفته! از این پارتی بازی ها راضی نبود!! ولی همین پارتی بازی های ناخواسته اونو بین همه خراب کرده بود. همین که خواست از جلوی دخترا رد بشه صدای یکیشون بلند شد:
- دیگه گفتن نداره! عالم و آدم می دونن ... کم بهشون گفتیم؟ می خواستن از رو برن رفته بودن.
- تا اخر عمرمون هم باید بهشون بگیم ! نباید یادشون بره! حق اونا نیست اینجا باشن. غیر از اینه؟
سارا قدماشو کند کرده بود. یه حسی بهش می گفت این حرفا رو به در می زنن دیوار بشنوه و همه شو با اونن ... یکیشون جسارتش رو بیشتر کرد و گفت:
- اونو و امثال اون دانشگاهو به گند می کشن! قد جلبک آی کیو ندارن با یه سهمیه لعنتی می یان می شینن جای یه نفر که استعداد و توانش رو هم داشته رو می گیرن. آدم لجش می گیره!!
- آره به خدا! تازه کاش فقط همین بود. دیدی چطور توی رای گیری همه چیز رو به نفع خودش کرد؟ بابات شهید شده که شده تو رو سننه؟!! مگه تو جنگیدی؟! اونم برای دل خودش رفته ... می خواست نره ...
صداش تو ذهن سارا اکو می شد ... می خواست نره! می خواست نره!! می خواست نره!!! لعنتیا! می دونست حرف زدن با اون جماعت یاسین خوندن تو گوش خره! باید از چی می گفت؟ از عشق پدرش به خاک و مردم این کشور؟! باید حرفایی رو می زد که به قول همه شعار بود و برای مردم اون زمان رسالت؟! چی می گفت؟! چرا خودش رو خسته می کرد. بدون اینکه پا بذاره تو اتاق مدیر گروه عقب گرد کرد و برگشت. بغض گلوش رو می سوزوند ... حتی فکرش رو هم نمی کرد که یه روزی کار پدرش اینقدر تو چشم یه سری از افراد حقیر بشه. پدرش جونش رو گذاشت! از همه چیزش گذشت تا این نمک نشناسا توی خوشی باشن اونوقت اونا ... دلش می سوخت! می دونست اگه پدرش بود با یه لبخند می گفت بیخیال شاهزاده! اونی که باید بدونه می دونه! آره اونی که باید بدونه می دونست! خوبم می دونست ... اما بازم دلش می سوخت اون حتی از سهمیه ای که حقش بود استفاده نکرده بود و با استعداد خودش وارد دانشگاه شده بود. چقدی می خوست از این قضاوتای نا به جا ... همه بهش می گفتن اون سهمیه حقشه ! اونم حق داشتن یه پدر سالم رو از دست داده بود ... اونم سالهایی که پدرش زنده بود و جانباز بود زجر کشیدنش رو دیده بود. گاهی مورد تمسخر قرار گرفته بود. خیلی از جاهایی که دوست داشت بره رو نرفته بود چون پدرش نمی تونست بیاد! خیلی کارایی که آرزو داشت با پدرش بکنه رو نتونسته بود انجام بده و ... اونم حق داشت! حق داشت از کمترین سهمش بهره ببره اما گذشته بود ... چون پدرش توی وصیت نامه اش نوشته بود من جنگیدم واسه عشقم به وطنم! هیچ کس دینی به گردن من نداره! طوری زندگی کنین که انگار من توی یه تصادف معمولی کشته شدم. این وصیت پدرش بود ... با ویبره گوشیش بغضش رو قورت داد و گوشی رو از توی کیفش بیرون کشید ... شماره ساسان بود ... جواب داد:
- جونم ساسان؟
- شاهزاده خونه ای؟
- علیک سلام ....
- اوا خواهر ببخشید سلام ... خونه ای؟!
خنده اش گرفت و گفت:
- نه ... دانشگاهم ... داره می رم خونه ...
- سیب زمینی من یادت نره ها!
- ساسان خیلی رو داری به خدا! تو خسته ای منم خستم! چرا ارد می دی؟
- به تو ارد ندم به کی بگم؟! 
- به مامان بگو !
- تو روت می شه به مامان دستور بدی که من بدم؟!
سارا نفسش رو فوت کرد و خواست دری وری بار ساسان کنه که با صدای بوقی از جا پرید و نا خوداگاه چرخید به سمت عقب ... با دیدن هاچ بک ساسان لبخندی گشاد کل صورتش رو گرفت ... ساسان دیوونه رو فقط خدا می شناخت و بس

خم شدم از توی ظرف خیاری برداشتم و غر زدم:
- دلم لک زده برا میوه های تابستون! چیه اینا؟! آدم حس سرماخوردگی مزمن بهش دست می ده! پرتغال ، لیمو نارنگی! این خیار نبود من دق می کردم زمستونا ...
سیامک که کنارم ولو شده بود و سرش رو گذاشته بود روی پام ضربه ای به شکمم زد و گفت:
- داره بزرگ می شه ها! یه ذره مراعات کنم ...
ضربه ای کوبیدم تو سرش و گفتم:
- تو ببند! اونی که باید بپسنده می پسنده!
- منم نگران همونم! چه خریه!!
بی توجه گازی به خیارم زدم و گفتم:
- تو نگران خودت باش پالونت نیفته!
چپ چپ نگام کرد و گفت:
- حالا خریت و پالونو ول کن! تونستی یه مهمونی جور کنی بزنیم تو رگ یا نه؟!
- نه والا! ولی به زودی جور می شه غصه اونو نخور ... فستیوالمون نزدیکه!
- کو تا فستیوال!
- چته بابا؟! فستیوال دو هفته دیگه است!
- من همین شب جمعه ای دلم یه مهمونی می خواد!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- می دونی که ما هر مهمونی نمی تونیم بریم!
پوفی کرد و گفت:
- بابا به درک! یه شب هزار شب نمی شه! تو می شی دوست دخترم!
ادای اوق در اوردم و گفتم:
- اَی!
مشت کوبید تو شکمم و با خنده گفت:
- زهرمار! بیشعور!!
نیشمو باز کردم و گفتم:
- سیامک! من به عنوان دوس دختر خوبم؟! 
اخم کرد و گفت:
- پرو نشو! فسقلی!!
- غیرت میرت بهت نمی یادا! یه سوال کردم !
آهی کشید و گفت:
- تو همه چی بهت می یاد ساها! یه دنیا انرژی هستی! داشتنت لیاقت می خوادف حیف که ...
با نیش تا بناگوش باز غرق حرفاش بود که نیاز سرش رو از اتاق بیرون آورد و پرید وسط حرفامون:
- صدای زنگ بود؟!
با تعجب شونه بالا انداختم و گفتم:
- من که نشنیدم ...
سیامک نشگونی از پام گرفت و گفت:
- د اینقدر نجنب! قولنچ گردن گرفتم! توهم زده این ولش کن ...
محکم از بازوش نشگون گرفتم و گفتم:
- تو فیلمتو ببین اصلا! دو ساعته خودت گردنو عین جغد صد و هشتاد درجه چرخوندی! وحشی ...
نیاز بی توجه به کل کل همیشگی ما دو تا رفت سمت آیفون و جواب داد:
- بله؟!
وقتی دوباره و اینبار با کمی استرس گفت:
- بله بله ...
سیامک از روی پام بلند شد و نیم خیز شد و زل زد بهش ، منم با چشمای گرد نگاش کردم. این زنگ اصولاً مشتری نداشت! یعنی کی بود؟! آیفون رو گذاشت و رو به ما گفت:
- بدبخت شدیم! بچه های جدید اومدن ... پاشین جمع کنین!
از جا پریدم و گفتم:
- چه وقت اومدن تیم جدیده؟! نازیلا که نرفته!! چند نفرن؟!
هنوز جواب نداده بود که صدای زنگ بالا اومد. سیامک رفت سمت اتاق و گفت:
- من که رفتم! بگین خوابه!!
غر زدم:
- کجا؟! حالا انگار همه اینو می شناسن و سراغشو می گیرن که می گه بگو خوابه!! برو کامیارو صدا کن زود می یاین بیرون ... چه معنی می ده؟!! قراره هم خونه باشیم! خجالتم خوب چیزیه ...
سیامک همینطور که می رفت سمت اتاق ادامو در آورد و بی توجه به من که داشتم زر می زدم رفت تو اتاق و در رو بست. من موندم و نیاز! نازیلا هم که رفته بود گردش! نیاز به من نگاه کرد و اشاره کرد چی کار کنم؟! پوفی کردم و خودم رفتم سمت در و بازش کردم. با دیدن احمد واسطه ای که خوب می شناختمش بدون سلام گفتم:
- چه خبره احمد؟!
احمد اشاره ای به پشت سرش کرد و گفت:
- آقا گفت بیارمشون ...
- ولی هنوز که نازی نرفته!
شونه ای بالا انداخت و گفت:
- من اطلاعی ندارم ...
بعد هیکل گنده اش رو کنار کشید و اشاره به دو پسر پشت سرش کرد و گفت:
- برین تو!
پسر اول قد بلند، هیکل درشت، جذاب با پوست برنزه و چشمای قهوه ای روشن بود! به دلم نشست! تیکه بود!! با نگاه موشکافانه ای براندازم کرد و گفت:
- سلام ...
سری تکون دادم و گفتم:
- علیک بفرما تو غریبی نکن!
نگاه ازم گرفت و رفت تو! پشت سرش با دیدن پسر دوم لبخند نشست روی لبم، نیشمو باز کردم و هیجان زده گفتم:
- سلام استاد!!

 

 


قیافه استاد شهراد با دیدن من دیدنی شده بود! اینقد بهت زده بود که حتی نتونست جواب سلام علیکمو بده. احمد از پشت سرشون در رو بست و رفت، با لبخند جلو رفتم، دست گذاشتم سر شونه استاد مبهوت و گفتم:
- استاد بیا که خیلی خوشحالم اینجایی! شاگردای خنگ من تا حالا یه حرکتم نتونستن از من یاد بگیرن! 
قیافه اش یه ذره از اون حالت بهت زدگی فاصله گرفت و گفت:
- تو ... اینجا!
غش غش خندیدم و گفتم:

- پس کجا؟!!
اخماشو کشید در هم رفت سمت دوستش که نشسته بود روی کاناپه مخصوص سیامک و بی هیچ حرفی پا روی پا انداخت. خونه ما طوری بود که از در که وارد می شدی وسط هال و پذیرایی بودی. هال و پذیرایی هم سر هم و به شکل ال بود. الی که در خونه درست روی پابه بلندش بود. و ته پایه کوچیکش آشپزخونه اپنمون قرار داشت. چرخیدم سمت نیاز، درست کنار در اتاق خواب مشترکمون که سمت راست در قرار داشت ایستاده بود. بی حرف زل زده بود به پسرا! رفتم جلوشون و گفتم:
- بابا شما دو تا چقدر بد اخلاقین! 
با اشاره به دوستش که یه کم اوا می زد گفتم:
- معرفی نمی کنین استاد!؟
شهراد پوفی کرد و گفت:
- اردلان، شیرین ...
و به من اشاره کرد ... 
- شیرین اردلان ... 
و به اردلان اشاره کرد. اردلان پشت چشمی نازک کرد و کنار گوش شهراد طوری که مثلا من نشنوم گفت:
- چه هیزه!
خنده م گرفت! از این تیپ آدما تا به حال توی این خونه نیومده بودن! خوب درستش هم نبود! تیپای تی اس و دو جنسه یه راست وارد خونه ها می شدن، نه اینجا که کارش چیز دیگه بود! ولو شدم روی مبل کناریشون و گفتم:
- باید یه توضیح کوچولو راجع به اینجا بهتون بدم. منم و نیاز و نازیلا و سیامک و کامیار ... البته نازی داره از اینجا میره! می مونیم من و نیاز که اتاقمون اونه ...
چرخیدم سمت راست و به در اتاقی که باز بود اشاره کردم. همونی که نیاز کنارش ایستاده بود. بعد نوک انگشت اشاره م رو کمی به چپ متمایل کردم و گفتم:
- اون یکی اتاق هم که درش بسته است، اتاق سیا و کامیاره ... و اون یکی اتاق ...
همراه با نوک انگشت اشاره م کل هیکلم رو چرخوندم به سمت پشت سرم و به دری که ته دسته ال بلند بود، اشاره کردم و گفتم:
- اونم اتاق شماست ... 
دوباره چرخیدم به حالت اولیه م و گفتم:
- اینجا هر کس کار خودش رو می کنه، غذا می خواین، خودتون می پزین ، لباس کثیف دارین خودتون می شورین ، نظافت کلی هم مثل جارو اینا رو دو هفته یه بار تمیز کار میاریم که اون روز باید خونه رو خالی کنیم و فقط یکی از دخترا که من و نیازیم می مونیم بالا سر یارو ...
شهراد یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:
- و اگه کسی آشپزی بلد نباشه!
از جا بلند شدم و در حالی که لبخند روی لبم بود و می دونستم اعجاز لبخندم از کجا تا کجاست گفتم:
- اگه اون یه نفر شما باشی بنده می تونم سهم غذامو دوبل کنم با هم بخوریم!
شهراد اخماشو در هم کرد و گفت:
- ترجیح می دم با یه رستوارن قرارداد ببندم! 
خندیدم و گفتم:
- شوخی می کنی؟! هیچ آدم مایه داری وارد این خونه نشده تا حالا! مگه اینکه تو استثنا باشی ...

 



اردلان وارد بحث شد و همینطور که یه کم خودشو می کشید سمت شهراد، دست گذاشت روی پاش و گفت:
- بهش فکر نکن عزیزم ! خودم برا هر دومون غذا می پزم! می دونی که بلدم ...
شهراد بدون اینکه نگاهی به اردلان بندازه فقط دستشو که روی پاش بود محکم گرفت و فشار داد و در تموم این لحظات نگاه خیره اش روی من بود ... لبخند زدم! این مرد مغرور و جدی مرد من بود! نرمش می کردم بالاخره !
***
در اتاق رو به هم زد و گفت:
- چه گیریه این دختره!
شهراد با حرص گفت:
- صداتو بیار پایین! اینجا هنوز ناشناخته است ...
ادلان با صدایی در حد زمزمه گفت:

- چک کردم ، دوربین نداره!
شهراد اردلان رو کشید توی بغلش و با همون صدای پچ پچی و زمزمه وار گفت:
- احمق نشو اردلان! یه سری دوربین ها داخل دیوار جاساز می شن و تو نمی تونی ببینیشون!
- حق با توئه! باید از ردیابم استفاده کنم ...
- هیشش! الان نمی شه، باشه بعد ...
اردلان سرش رو تکون داد و از شهراد فاصله گرفت. تازه وقت کردن نگاهی به دور تا دور اتاقشون بندازن، یه اتاق متوسط با یه قالیچه دوازده متری وسطش! یه تخت خواب دو نفره و یه کمد لباس بزرگ درست به دیوار روبروی تخت. از در اتاق که وارد می شدی اول کمد رو می دید ، و بعدش که می چرخیدی سمت راست می تونستی تخت خواب رو هم ببینی. یه آینه قدی هم به دیوار سمت چپ میخ شده بود ، ولی خبری از میز توالت نبود! شهراد ساکش رو پرت کرد و نشست لب تخت، دستی به زخمای صورتش کشید و گفت:
- چقدر دلم می خواد حرف بزنم ... ولی خسته م!
اردلان که متوجه حرف رمزی شهراد شده بود گفت:
- منم همینطور!
شهراد پوفی کرد موبایلش رو از داخل جیبش بیرون کشید و اس ام زد. اردلان نزدیکش شد و با همون ژست خاص ماموریتش گفت:
- چی کار می کنی عزیزم! می دونی که من حسود... 
هنوز حرفش تموم نشده بود که ضربه ای به در اتاق خورد و قبل از اینکه فرصت کنن چیزی بگن سر ساها از در اتاق تو اومد و پچ پچ کنان گفت:
- استاد جونی می خوام برات پارتی بازی کنم! یه تقلب بهتون برسونم! از اونجایی که می دونم از خونه جمشید عوضی می یاین ، و از اونجایی که می دونم این جمشید چه ولد چموشیه و همه جاشو از تو اتاق تا تو دستشویی دوربین کار گذاشته جا داره بگم به آزادی مطلق خوش اومدین! اینجا خبری از دوربین نیست!
بعد چشمکی زد و کله اش رو از اتاق خارج کرد. شهراد که با باز شدن در از جا پریده بود، چند لحظه به در بسته اتاق خیره موند و بعدش همراه با پوزخند با یه نیم قدم خودش رو دوباره ولو کرد روی تخت دراز کشید و به اردلان اشاره کرد کنارش بخوابه. متنفر بود از این ادا و اطوار ها ولی چاره ای نداشتن! اردلان کنار شهراد دراز کشید و سراپا گوش شد، شهراد با صدای خیلی آهسته توی گردن اردلان تقریبا پچ پچ کرد:
- به حرف هیچ کس نمی شه اعتماد کرد! شاید میخوان رد گم کنن!
- دقیقاً ... به کی اس ام اس زدی؟
- به سرهنگ کاوه خبر دادم که وارد خونه شدیم ...
- خب؟!
- و از وضعیت سارا هم گفتم ...
- خب همین که گفتی اومدیم بیرون اون می دونه سارا اونجا تنها می شه دیگه! از چه وضعیتی؟

- درسته! ولی کار از محکم کاری عیب نمی کنه! اون دختر چموشه باید کنترل بشه نمی شه به حال خودش رهاش کرد.

اردلان غلتی زد و زمزمه کرد:
- آره ، باید یه نفر هواشو داشته باشه! کاش ببرنش از اونجا ...

 


***
صدای تیک تاک ساعت دیواری تنها صدایی بود که سکوت اتاق رو می شکست. توی تاریکی غلیظی که اتاق رو بلعیده بود دو جفت چشم نگران مراقب بودن که حتی صدای نفساشون هم بلند نشه. شهراد با سر اشاره ای کرد و اردلان مشغول ردیابی دیوارها و سقف با ردیاب مخصوصش شد. نمی تونستن توی خوف و رجا بمونن! به قول اردلان یا رومی روم یا زنگی زنگ! یا دوربین اونجا بود یا نبود! نمی شد که الکی به خاطر چیزی که بود و نبودش مشخص نیست خودشون رو زجر کش کنن. شهراد لب تخت نشسته و زل زده بود به اردلان و حرکاتش. یکی از دیوار ها رو بالا به پایین پایین به بالا ردیابی کرد و وقتی چیزی پیدا نکرد اولین نفس آسوده رو کشید و سراغ دیوار دوم رفت. شهراد سرش رو همراه با حرکات سریع ولی بی صدای اردلان تکان می داد. با چشم دنبالش می کرد و توی دل از خدا کمک می خواست که آنجا خبری از دوربین نباشد. توی خونه جمشید حداقل از نظر حرف زدن راحت بودن چون دوربین های اونجا فقط قابلیت ضبط تصویر رو داشتن ولی اینجا اصلا نمی دونستن چه چیزی در انتظارشونه و باید حواسشون رو حسابی جمع می کردن. دیوار دوم هم که تموم شد نفس عمیقی دیگه ای از سینه اردلان و شهراد بلند شد و اردلان رفت سراغ دیوار سوم. شهراد هیجان زده آماده بود که اگه روی هیچ کدوم از دیوار ها و سقف دوربینی وجود نداشت پرشی تو هوا بزنه و هیجانش رو تخلیه کنه. این یعنی آزادی محض توی این خونه که هنوزم نمی تونست بفهمه کجاست و چه اتفاقاتی قراره توش بیفته! حرفایی توی دلش بود که باید به اردلان می زد ولی تا زمانی که از لحاظ دوربین مطمئن نشده بودن امکان نداشت. دیوار سوم هم تموم شد، اردلان به سرعت خیز گرفت سمت دیوار چهارم و وقتی دیوار چهارم هم ردیابیش با موفقیت تموم شد شهراد از جا پرید، اردلان هم صورتش غرق خوشی بود روی صندلی ایستاد و سقف رو تکه به تکه بررسی کرد. هر چند متر مجبور بود پایین بیاد صندلی رو کمی عقب جلو کنه و دوباره کارش رو از سر بگیره. بالاخره سقف هم تموم شد و نفس آسوده ای از سینه هر دوی اونا بلند شد! اردلان ردیاب رو پرت کرد سمت تخت و چرخید سمت شهراد ، شهراد با سرخوشی دستاشو از هم باز کرد و گفت:
- بپر بغل عمویی!
اردلان با خنده مشتی تو شونه شهراد کوبید و گفت:
- آخیش! حداقل تو این اتاق دیگه می تونم خودم باشم ...
شهراد اشاره ای به در کرد و گفت:
- ولی باید حواسمون باشه، ممکنه دیوار موش داشته باشه. 
و با سر به بیرون از اتاق اشاره کرد، اردلان هم سری تکون داد و گفت:
- احتیاط توی کار همیشه شرط عقله ...
شهراد ولو شد روی تخت و گفت:
- اردی ... این خونه اون خونه ای نیست که من فکر می کردم!
اردلان نشست لب تخت و بهت زده در حالی که چشماش دو دو می زد گفت:
- یعنی چی؟! پس کجاست؟!
شهراد که خودش هم حسابی گیج می زد، شونه ای بالا انداخت و گفت:

- خبر ندارم! بهت گفت وقتی اتاق کنترل رو تو خونه جمشید پیدا کردم اونجا دوربین های یه خونه دیگه هم بررسی می شد. من فکر می کردم جمشید ما رو منتقل می کنه اونجا چون اینجور که پیداست اونجا براش خیلی اهمیت داره و سریه! وگرنه دلیلی نداشت چکش کنه ...
- پس اون خراب شده کجاست؟!!
- نمی دونم! توی اون خونه چند تا دختر پسر بودن، مثل اینجا، ولی اینا نبودن! خونه هم از اینجا کوچیکتر و ساده تر بود.
- باید پیداش کنیم شهراد، زیادی این ماموریت داره کش می یاد! ماموریت قبلی رو یادته؟! سه سوته خونه رو شناسایی کردیم و همه رو دستگیر کردیم. این یکی چرا نحسیش افتاده؟! دو سال فقط شناسایی خونه جمشید و وارد شدن بهش طول کشید! بقیه اش هم خدا عالمه!
- عجله کار شیطونه اردی! اونم تو کار ما ... اگه عجله کنیم شکستمون ردخور نداره!
- اینو هم خوب می دونی که شکست یه وقتایی از تعلل بیجا می یاد!
- آره می دونم! ولی الان عجله کردنمون به جایی نمی رسه! جمشید رو بازداشت کنیم؟ بعدش چی می شه؟ می فهمیم اون خونه کجاست؟ می فهمیم هدفش از جمع کردن این دختر پسرا چیه؟ می فهمیم مافوق جمشید کیه؟ نه! پس باید صبر کنیم. باید وفداریمون رو به جمشید ثابت کنیم.
- لعنتی حتی نمیدونیم ما رو توی کدوم خراب شده ای آورده! با چشم بسته آوردمون.

 

شهراد پوفی کرد و گفت:
- خیلی سعی کردم از روی حرکات ماشین بفهمم کجا داریم می ریم و مسیر رو حفظ کنم. ولی اینقدر پیچ و تاب خورد که آخر حواسم پرت شد و گم کردم مسیرو! 
- پیچ خوردناش هم بی هدف نبوده! وای شهراد باور کن یاد ساسان و امثال اون که می افتم خون جلوی چشمم رو می گیره!
شهراد آهی کشید و گفت:
- بنده خدا سارا حق داره اینقدر انتقام جو شده باشه! وقی خودمو می ذارم جاش می بینم بد دردیه! ولی یه چیزیو نمی فهمم ... این جمشید که همه رو با میل خودشون وارد باند می کنه! یعنی می ره سراغ کسائیه که می دونه این کاره هستن! پس ساسان چی بود یهو این وسط؟! چه به روزش اومد؟
- یعنی می خوای بگی ساسان هم این کاره بود؟!
- بمیر بابا! ساسان رفیقم بود، خوب می شناختمش! اصلا هم اهل این برنامه ها نبود. کشیدنش تو این راه، ولی چرا؟ صرفا به خاطر زیبایی؟ آخه ساسان تنها موردی بود که گویا در موردش متوسل به زور شدن. بقیه مورد ها همه با میل و رغبت دور جمشید جمع شدن. 
- والا نمی دونم! یعنی می خوای بگی انتقام جویی شخصی بوده؟
شهراد دو دستی سرش رو چسبید، بدون اینکه دستش رو حایل بدنش کنه از عقب خودش رو ول کرد روی تخت ، یه سقوط آزاد رفت و سرش فرود اومد روی بالش، با همون ژست پکر نالید:
- کاش می شد تکه و خورده های این پازل دو هزار تکه رو به هم بچسبونم بلکه بفهمم کجا چه خبره! اما واقعاً گیج شدم!! واقعا ...
اردلان تی شرتش رو در آورد، لحاف رو کنار زد، ولو شد کنار شهراد و گفت:
- منم همینطور! خیلی پیچیده تر از چیزیه که فکرشو می کردم. ولی من سیریش تر از این حرفام. همینطور که خونه قبلی رو کنفیکون کردم، خونه های این جمشید خان رو هم ویرون می کنم.
سکوت بینشون سایه انداخت، بعد از چند دقیقه که هر کدوم توی افکار خودشون غوطه خوردن، اردلان سکوت رو شکست و گفت:
- می گم شهراد، این دختره! همون که گفت اینجا دوربین نداره ... کیه؟
شهراد بدون اینکه نگاهی به اردلان بندازه گفت:
- یادته جمشید کلای رقص گذاشته بود؟ اینم یکی از شاگردام بود .. 

- جدی؟!!
- هوم !
- دیدم بهت گفت استاد، شک کردم ، ولی نمی شد چیزی بپرسم. چی به ذهنت می رسه!
- والا اگه تو تونستی بفهمی رقص چه ربطی به گنده کاریای اینا داره منم می فهمم. برای همین گیج تر شدم. 

- همه شون همون شاگرداتن؟
- نه فقط همین دختره ... 

- پس بقیه چی؟!
- نمی دونم! شاید باید از زیر زبون همین دختره بکشم بیرون .. 

اردلان ریز خندی زد و گفت:
- تو نخته ها! آمار می ده .. 

شهراد خنده اش گرفت و گفت:
- زهرمار! تو این هیری ویری همینو کم دارم! بعدش هم انگار یادت رفته اینجا کجاست ها! اینا همه شون همجنس گران ... حرف در نیار!
- تو همجنس گرایی که اینجایی!
- گ... چه ربطی داره به شقیقه! ما با هدف اومدیم دلیل می شه همه هدف مند باشن؟ 

اردلان لگدی ول کرد سمت شهراد و گفت:
- بی تربیت !! خواستم بدونی ممکنه! بعدش هم من اشتباه نمی کنم! چشش تو رو گرفته ... 

شهراد در حالی که سعی می کرد جلوی خنده اش رو بگیره گفت:
- ببند اردلان!
اردلان نیششو تا دم گوشش باز کرد و گفت:
- باشه من می بندم! ولی گوشام مخملی نیست! طرف چه هواتو هم داره! آمار دوربینو هم درست داد! 

شهراد اینبار چرخید به سمتش مشتی زد توی شونه اش و گفت:
- آخه حرف در میاری مثل آدم در بیار! این اصن در حد منه! تخس بچه! 

اردلان فقط خندید و جواب نداد. شهراد بی توجه به حرفای اردلان بالشت اضافه ای که روی تخت بود رو برداشت، بین خودش و اون گذاشت و گفت:
- هوی! حواست باشه ها، یه دستت تو خواب بیاد سمت من قلم می شه! انگشتت به من بخوره کشتمت!
اردلان طاق باز شد، دستاشو بالای سرش تو هم گره زد و با لحنی که خنده توش موج می زد گفت:
- بمیر بابا! من با تو چی کار دارم! جنس لطیف تر از تو نبود؟ غول بی شاخ و دم!
شهراد کاملا جدی گفت:
- مُردی! گفتم که بدونی یه موقع به خاطر این ماموریتا امر بهت مشتبه نشه! وگرنه اره دستم می گیره تختو دو تا می کنم.
اردلان فقط رفت روی ویبره و هرهر خندید ... شهراد داشت می گفت:
- هر هر و مرض ...
که صدای ویبره موبایلش رو شنید، سریع از زیر بالش درش آورد. با دیدن شماره سرهنگ سریع سیخ نشست و اس ام اس رو باز کرد:
- سیگار شکلاتی ... سارا تو خونه نیست! پیش مادرش هم نرفته! جواب زنگ و اس ام اس هم نمی ده. ردشو بزنین ...
شهراد سرش رو آورد بالا و متحیر به چشمای کنجکاو اردلان خیره شد ...

 


زیاد نتونستن تو حالت بهت و حیرت بمونن، چون صدای زنگ چنان از جا پروندشون که هر دو بی اختیار ایستادن. این وقت شب؟! این سوالی بود که از تو نگاه هر دوشون می شد خوندش. صدای غر غر سیامک و به دنبالش ساها که بلند شد، شهراد نگاهی به اردلان کرد و به تخت اشاره کرد. هر دو بی حرف و سر و صدا روی تخت دراز کشیدن. گوشاشون به قدری تیز بود که صدای پریدن پشه رو هم ته خونه می شنیدن. ساها غر غر می کرد:
- کیه این وقت شب؟! چه خبره امروز؟
و صدای پسری که سر شب بهم معرفی شده بودن و می دونستن اسمش سیامکه:
- امروز نه! الان دیگه وارد فردا شدیم! 
ساها با صدای پر از حرصی گفت:
- حالا این وسط همینم مونده تو هی ازم سوتی بگیری ... بخواب نیاز! من و سیامک هستیم.
صدای باز شدن در خونه اومد و بعد صدای بلند سیامک:
- نصفه شبی این کیه؟! از این قرارا نداشتیما!!
و صدای غر غروی همون مردی که منتقلشون کرده بود:
- دستور آقا بود. برای شما چه فرقی داره؟ اتاقش رو نشونش بدین و برین بخوابین ... برو تو!
به دنبالش صدای تقه در و صدای آهسته و ناواضح دختری:
- سلام ...
و صدای ساها:
- سلام خانومی، ساها هستم! خوش اومدی ...
- ممنون!
سیامک همونطور غر غر کنون گفت:
- سلام، من می رم بخوابم، صداتون نیادا، ببرش تو اتاق خودت و نیاز ...
همه صداها قطع شد و تازه نگاه پر از ترس و مبهوت اردلان و شهراد چرخید سمت هم. اردلان آروم گفت:
- صدای سارا بود! شک ندارم ...
شهراد قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت:
- واضح نبود اردلان، شاید اشتباه می کنیم.
اردلان نفس حبس شده اش رو بیرون فرستاد و گفت:
- نه شک ندارم!! خودش بود ... خودش بود شهراد! اون به چه بهونه ای اومده اینجا؟!
شهراد نشست لب تخت سرش رو چسبید و گفت:
- خوب شاید اونم همجنس گراست !
هنوز حرف از دهنش در نیومده بود که اردلان با چشمای گرد شده چهارزانو نشست روی تخت و گفت:
- چی می گی تو؟!! 
شهراد پوزخندی زد و گفت:
- من و تو توی این کار اینقدر چیزای عجیب غریب دیدیم که اگه الان سارا هم همنجس گرا باشه نباید تعجب کنیم!
اردلان موهاشو کشید، از پشت خودشو ول کرد روی تخت و گفت:
- حرف مفت نزن! اون اینجاست برای انتقام اینو هم من می دونم هم تو! فقط سر در نمی یارم چه جوری اون جمشید ح/روم/زاده رو راضی کرده بفرستش اینجا.
شهراد از جا بلند شد، بدون پوشیدن دمپایی با لمس پارکت های خنک کف پاش کش کش کنون رفت سمت در اتاق و گفت:
- صبح گیرش می یاریم ...
بعد بدون اینکه صبر کنه تا اردلان که قیافه اش کم کم داشت شبیه میر غضب می شد چیزی بگه رفت از اتاق بیرون. حسابی تشنه و ذهنش هم حسابی مشغول بود. اما عادت داشت به اینکه ذهنش رو مرتب و منظم نگه داره و اجازه نده درهم برهم شدن افکارش آزارش بدن. سارا اینجا بود، امانتی سرهنگ! باری می شد روی دوش اردلان و شهراد ، این رو خوب می دونست ولی اصلا نمی دونست چطور می شه اونو از این بازی دور کرد! تا وقتی که حکم خدمتکار رو داشت رفتنش خیلی هم دردسر ساز نبود ولی حالا شده بود یکی از مهره های جمشید. حالا می فهمید دلیل پچ پچ هاشو با جمشید و دلیل اومدن خدمتکار جمشید رو. حقا که این دختر شیطون رو درس می داد!! شهراد می دونست سارا قابل اطمینانه ولی با این وجود زندگی بهش یاد داده بود که به چشمای خودش هم اعتماد نکنه.

 


لیوانی برداشت و زیر قسمت آب سرد کن یخچال گرفت، لیوان که پر شد تا تهش رو سر کشید. نمی دونست این حرارت یه دفعه ای از کجا پیدا شده که همه اعضا و جوارحش رو داغ کرده و داره می سوزونه! انگار که تب داشت! ولی دلیلش رو نمی فهمید. از همون تب هایی که چند سال پیش دچارش می شد. چند سال پیش با هزار بدبختی و ریاضت کشیدن بالاخره بر همه امراضش فائق اومد ولی حالا چی؟!! کاش می فهمید اقلا چه مرگشه! 
- تو چه فکری هستی که دو ساعته زل زدی به اون لیوان خالی؟
سریع چرخید و ساها رو لب اپن دید، یه بلوز مردونه گل و گشاد تنش بود تا سر زانو با یه جفت جوراب پشمی تا یه وجب بالای مچش. همین و بس! موهاشو آزاد و رها دورش ول کرده بود و داشت پاهاشو لب اپن تاب می داد. کی اومده بود اونجا که نفهمیده بود؟!! این تب داشت خطرناک می شد! راه افتاد که بره سمت اتاقش و تصمیم گرفت جوابش رو نده ، اما درست همون لحظه که داشت از کنارش رد میشد ساها خواست خیز بگیره و بپره روی زمین که پیرهن گشادش به پاش گیر کرد و پرت شد سمت زمین. شهراد با یه حرکت سریع دستش رو جلو برد و ساها پرت شد بین دستاش، تمام وزنش که چیزی حدود پنجاه و پنج کیلو بود روی ساعد دست شهراد فرود اومد و بعد از اون شهراد بدون اینکه ثانیه ای وقت رو تلف بکنه دستش رو کمی خم کرد و ساها بدون اینکه اتفاقی براش بیفته روی زمین فرود اومد. رنگ پریده اش نشون می داد که هیچ کلکی در کار نبوده و واقعا تعادلش رو از دست داده. شهراد بدون اینکه صداش رو بالا ببره با لبخند خاص خودش شونه ای بالا انداخت و خواست بره که مچ دستش اسیر دستهای ظریف و انگشتای کشیده ساها شد. ایستاد و به دستش خیره موند. مچ دستی که به خاطر آفتاب زیاد رنگ واقعی خودش که روزی سفید بود رو از دست داده و حسابی برنز شده بود و دستبند جوشن کبیرش روش خودنمایی می کرد. ساها آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- ازت ممنونم! اگه منو نگرفتی بودی با مخ اومده بودم کف زمین! 
شهراد لبخند حرص در بیارش رو دوباره نشون داد و گفت:
- در اون صورت هم اتفاقی برات نمی افتاد، فوقش سرت می شکست.
ساها بدون اینکه ناراحت بشه شونه ای بالا انداخت گفت:
- با شرایطی که من دارم اصلا و ابدا درست نیست که بلایی سرم بیاد! 
بعد با احتیاط دور و برش رو پایید و زمزمه کرد:
- منم یکی از شمام!
به دنبال این حرف چشمکی زد و دست شهراد رو رها کرد و راهی اتاق خوابش شد. شهراد بهت زده سر جا مونده بود! این چی گفت؟!! پوفی کرد و نگاهش رفت سمت ساعت روی دیوار ... ساعت سه نیمه شب بود. خوابش نمی یومد، می شد بخوابه؟ هر بار اتفاق جدیدی می افتاد. اومدن سارا ، زرت و پرت های ساها! واقعا منظورش چی بود؟!! راه افتاد سمت اتاقش و سعی کرد یکی یکی عواملی رو که می شد به حرف ساها ربط داد رو بررسی کنه.
***
با دست نوازشی که روی موهام کشیده می شد سریع چشم باز کردم. اومده بودم توی دل خطر و حسابی اماده بودم! آماده بودم؟!! در دل اعتراف کردم:
- نه چندان!
با دیدن چشمای خمار نزدیک صورتم که با حسی عجیب به من زل زده بودن نا خودآگاه سیخ نشستم. همین که دید نشستم کمی کنار کشید و گفت:
- چته بابا جن دیدی؟!
صدامو صاف کردم، من که اهل کم آوردن نبودم. بودم؟! نه! پس پوفی کردم و گفتم:
- دیشب به هم معرفی نشدیم.
دختره روی تخت خودش نشست، پاهاشو جمع کرد توی شکمش و گفت:
- نیازم، بیست و پنج ساله ، دانشجوی ترم آخر کشاورزی ... تو چی؟!
منم مثل نیاز پاهامو توی شکم جمع کردم و گفتم:
- سارا هستم، بیست و چهار سالمه، دیپلم تجربی.
چه دلیل داشت کسی از من و هویت واقعیم سر در بیاره؟ من همه هویتم رو محو و گم کرده بودم. پس دیگه دلیلی نداشت راست بگم. بعضی وقتها دروغ گفتن عجیب می چسبید. نیاز تابی به موهای کوتاهش داد و گفت:
- خیلی زجر کشیدی بابت تمایلاتت ... نه؟
گیج شدم، یه کم فکر کردم، تمایلات؟ صدای خودم تو گوشم پیچید:
- جمشید خان! زجر کشیدم، خیلی، از هجده سالگی وقتی لو رفتم که عاشق صمیمی ترین دوستم شدم نه تنها از طرف دوستام که از طرف همه طرد شدم. به خونواده م گفت! گفت من همجنس بازم، ولی نبودم! من فقط دوستش داشتم! فقط ... فقط ...
فهمیدم تمایلات یعنی چه، پوزخندی زدم و گفت:
- کسی رو می شناسی که بابت تمایلات برعکسش تمسخر نشده باشه؟ اذیت نشده باشه؟ کتک نخورده باشه؟!
نیاز توی خودش جمع تر شد و با بغض گفت:
- طرد نشده باشه!

 


سرم رو تکون دادم و گفتم:
- دیگه بریده بودم، دوست نداشتم زندگی کنم، خدا خیلی دوستم داشت که اینجا رو پیدا کردم.
نیاز از جا بلند شد و سعی کرد بخنده:
- ببین دیگه غصه تموم شد. تو اومدی بهترین جا! توی این خونه سر دسته ها تربیت می شن، بعدش می شی رئیس یه خونه دیگه. فقط دستور می دی. پس نبینم غصه بخوریا! همه غمات دود شده رفته هوا ...
واقعا تعجب کردم و گفتم:

- تربیت؟ برای چی؟!
نشست لب تخت من، دستشو آورد جلو، یه تیکه از موهای بلندم رو گرفت توی دستش و گفت:
- چه موهای قشنگی داری!
همون یه تیکه مو فقط از شال افتاده بیرون، شب قبل کاملاً بی اراده همونطور با شالم خوابیده بودم. نیاز زل زد توی چشمامو ادامه داد:
- بدبختی ما با تازه واردا همین توجیح کردنشونه! حالا صبر کن، ما کم کم می ریم و خودت می شی قدیمی ترین عضو این خونه اون وقت هر تازه واردی که وارد خونه می شه رو تو باید توجیح کنی. ببین ما اینجا کم کم و روی تایم بندی یه سری کار رو یاد می گیریم. برای اینکه بعد از گذشت یه مدت که بین چند ماه تا چند سال متغیره یه خونه جداگونه با چند نفر آدم مبتدی تازه وارد گروه شده رو می اندازن زیر دستمون تا سرپرستیشون رو بر عهده بگیریم. باید حواسمون باشه چطور پیش بریم تا مشکلی برامون پیش نیاد و چطور قانون رو دور بزنیم ...
من پی همه چیز رو به تنم مالیده بود، حاضر بودم برای رسیدن به سر دسته این باند از هر چیزیم بگذرم! برای همین هم اصلاً نترسیدم، ولی خودم رو ترسیده نشون دادم و گفتم:
- ولی من چنین قدرتی توی خودم نمی بینم!! من خودم یه نفر رو نیاز دارم که کمکم کنه ...
همون لحظه در اتاق باز شد، دختری شر و شوری که قبلا هم توی خونه جمشید و توی کلاس رقص شهراد دیده بودمش پرید تو. فکر کنم شب قبل خودش رو ساها معرفی کرد! دختره در حالی که به لقمه نون پنیر بزرگش گاز می زد با دهن پر گفت:
- نترس! لابد جمشید جونی توی تو یه چیزی دیده که فرستادتت اینجا! ما هم هستیم راهت می اندازیم. الان که نمی فرستنت بگن بفرما بشو رئیس! کلی کار داری ...
بعد از جا بلند شد، اومد سمت من و ادامه داد:
- اولین کار اینه که این لچک رو از سرت برداری. ببین دخمل من! وقتی تمایلاتت برعکسه یعنی همون خدا از تو دین نخواسته، وگرنه مگه می شد همچین نیازی بذاره تو بدنت؟ هان؟! خودش می گه این کار حرومه، گناهه، ولی وقتی به یه بنده می ده یعنی چی؟ یعنی اون بنده رو از هفت دولت آزاد آفریده پس بردار اینو قربون قدت برم. 
بغض تو گلوم پیچید، ولی نه نگفتم و دستم رو بردم سمت شالم. به خاطر ساسان، به خاطر انتقام خون نا حق ریخته شده ساسان آتیش جهنم رو هم به جون می خریدم! این که چیزی نبود، آماده بدتر از اینا بودم. دخترایی که دور و بر من نشسته بودم همه همجنس گرا بودن و امروز فردا می یومدن سر وقتم. توی همین فکرا بودم که یهو در اتاق باز شد، پسر لاغر اندام و بلندی پرید تو و گفت:
- چه نشستین؟! یعنی چی مثلاً؟!! ما اینجا چهار تا خانوم داریم یه صبحونه نباید به ما چهار تا مرد بدین؟! 
بعد صداش رو یواش کرد و آروم گفت:
- به خصوص که اون دو تا جدیدا حسابی هم غول تشنن! حرف مفت بزنین می خورنتون!
ساها سریع با مشت کوبید تو سینه اش و گفت:
- الهی فدای استادم بشم، صبحونه استادم با منه! 
با تعجب نگاش کردم، دو تا غول تشن، استاد؟ شهراد و اردلان هم اینجا بودن! حدس می زدم که جمشید همه رو منتقل کنه یه جا، ولی یعنی اونا هم قرار بود برن سردسته یکی یه خونه دیگه بشن؟ بد هم نبود! حداقل دو تا از این خونه های فساد لو می رفت. ولی برای من بس نبود! من باید می رسیدم به اون بالا بالاها و خودم با دستای خودم رئیس اصلی رو خفه می کردم! نا خوداگاه با یادآوری اینکه شهراد و اردلان هم همین جا و کنار من هستن دلم قرص شد، می خواست لبخند بیاد روی لبم که جلوش رو گرفتم. بیشتر و بیشتر به خودم و توانمندی هام امیدوارم شدم و اعتماد به نفسم بالاتر رفت. چون اطمینان داشتم با وجود اون دو نفر به فرض که من خراب کاری هم بکنم بلایی سرم نمی یاد. باز حرف ساها اومد تو ذهنم، یه جور خاصی در مورد شهراد نظر داد! مگه این دختر هوموسکشوال نبود؟! پس چه جوری اینقدر عاشقانه در مورد شهراد نظر می داد؟! با صدای جیغش حواسم جمع شد:
- آییی کامیار عوضی ول کن گردنو!

 


کامیار مهره گردنش رو از پشت گرفته بود و مشخص بود حسابی در حال چلوندنشه ، در همون حالت با غیظ گفت:
- تو اگه لز نیستی اون گیه! می فهمی؟! نبینم دور و برش بپری برامون دردسر درست کنیا!
اشک تو چشمای ساها جمع شد و غرید:
- قرار بود بین خودمون بمونه! 
کامیار گردن ساها رو ول کرد، زیر چشمی منو پایید و گفت:
- تازه واردا باید بدونن تو براشون پارتنر خوبی نمی شی ...
گیج گیج نگاشون می کردم. پس ساها همجنس گرا نبود! ولی پس اینجا چه غلطی می کرد؟! ساها پیچید جلوی کامیار و گفت:
- نذار شهراد اینا بفهمن اونوقت دیگه بهم توجه نمی کنن. علاوه بر اون ممکنه به گوش جمشید و رئیس برسونن! پدرم در می یاد. تو رو خدا کامی ...
کامیار پوفی کرد و گفت:
- یه ساله رازت پیش من جاش امنه! نترس ...
بعد از این حرف زد بیرون از اتاق و ساها نشست لب تخت و بغضش ترکید. نیاز پرید به سمتش، کشیدش توی بغل خودش و گفت:
- بیخیال ساها جونی! گفت نمی گه دیگه!
ساها سرش رو بالا آورد و گفت:
- تف به این شانس! اگه نازیلا نفهمیده بود حالا اون دو تا عوضی هم نمی دونستن!
- سیامک که خطر نداره، می دونی که عاشق توئه! کامیار هم از ترس اینکه سیامک دیگه محلش نذاره صداش در نمی یاد شک نکن.
ساها با پشت دست اشکاشو پاک کرد، نگاشو سر داد سمت من و گفت:
- قول می دی هر چی دیدی و شنیدی بین خودمون بمونه؟!
از لب تخت پاهامو آویزون کردم و گفتم:
- خوب تو ... تو اینجا چی کار داری پس؟!
باز چونه اش لرزید و با صدایی که بیشتر از چونه اش می لرزید گفت:
- یه روزی برات می گم، ولی قول بده منو بدبخت نکنی! 
سرمو تکون دادم، فعلا نیاز داشتم همه اهالی اون خونه بهم ایمان بیارن. ساها از جا پرید و گفت:
- پس پاشین بریم بیرون امروز یه صبحونه مفصل بکنیم تو حلق پسرا ...
چقدر این دختر راحت همه چی رو برای خودش حل می کرد. دست منو گرفت کشید به سمت در و گفت:
- پاشو سارا، با پسرا آشنا بشی عاشقشون می شی!!
از جا بلند شدم، بابت موهام معذب بودم، بغض می یومد توی گلوم می رفت ، نگاه خشمگین ساسان و دلخور بابا دلم رو می لرزوند. ولی راهی بود که شروع کرده بودم! پشت سر نیاز و ساها از اتاق رفتم بیرون ، صدای پسرها از توی آشپزخونه می یومد :
- خوب بلد نیستی دست نزن!! کل گاز رو پر از تخم مرغ کردی! اه!! بو گند گرفت خونه رو ...
- بده من ببینم! یعنی داری آبمیوه می گیری؟!
ساها کوبید تو سرش و همینطور که سرعت قدماشو به سمت آشپزخونه بیشتر می کرد گفت:
- وای باز سیامک و کامیار گند زدن به آشپزخونه!
اصلا حواسم به این چیزا نبود، بیشتر دلم می خواست موهامو مخفی کنم، معذب بودم! اعصابم حسابی تحریک پذیر شده بود و همین منو می ترسوند که کنترلم رو از دست بدم و خدایی نکرده حرفی بزنم که باعث دردسر بشه. کش مویی که توی مچ دستم بود رو بیرون کشیدم ، سریع موهامو دم اسبی بالای سرم بستم و کل موهامو دور کش پیچ دادم. خیالم راحت تر شد، دیگه پیچ و تاب موهای بلندم دورم رو نمی گرفت. یه گلوله کوچیک شده بود روی سرم و حداقل کمتر جلب توجه می کرد. می دونستم وقت روبرو شدن با شهراد و اردلانه، نفس عمیقی کشیدم و خونسرد وارد آشپزخونه شدم. واقعا گند زده بودن به آشپزخونه!! ساها سعی داشت کامیار و سیامک رو بندازه بیرون از آشپزخونه، نگاهمو چرخوندم. خبری از شهراد و اردلان نبود.

 



ساها که منو محو و مات جلوی آشپزخونه دید گفت:
- سارا جون، تا من صبحونه رو حاضر می کنم استادو دوستشو صدا کن بیان بیرون. فکر کنم خوابشون برده. اتاقشون اون اتاق ته سالنه ...
از این بدتر که می خواست منو بفرسته سر وقت اونا؟! مطمئن بودم دو نفری تیکه تیکه م می کنن. خواستم غر بزنم که ساها داد کشید:
- سیا برو بیرون اینم ببر!!! اه ! نیاز بیا کمک دیگه چرا ماتت برده ...
چاره ای نبود باید می رفتم. آب دهنم رو قورت دادم و راهمو به سمت تک اتاق ته سالن کج کردم. خودم رو به خدا سپردم. بدون روسری بیشتر از همه جلوی اون دو نفری خجالت می کشیدم که تا به حال منو بی حجاب ندیده بودن. به خودم توپیدم:
- مهمه؟! 
مهم نبود، تا وقتی ساسانی و انتقامی وجود داشت، حتی آبرو هم اهمیتی نداشت! نه نداشت! بذار تا آخر عمر تف و لعن بشم. تقه ای به در اتاقشون زدم، صدای پر عشوه اردلان رو تشخیص دادم:
- کیه؟!
بی توجه باز ضربه زدم، و شنیدم:
- هـــــان؟!! می یایم الان ! وقت بده تمبونمو بکشم بالا ... 
این یکی شهراد بود، لبخند نشست روی لبم. می دونستم رد گم می کنن، و خبری از تمبون بالا کشیدن نیست. پس ریلکس در اتاق رو باز کردم و رفتم تو. اردلان لب تخت نشسته و به شهراد نگاه می کرد که داشت دکمه های بلوزش رو می بست. معنی تمبون رو هم فهمیدم! دست شهراد روی سومین دکمه پیرهنش خشک شد و اردلان از جا پرید. لبخند زدم، تکیه مو دادم به در که پشت سرم بسته شده بود و گفتم:
- چیزی شده که اینطوری به من نگاه می کنین؟
کاملا مشخص بود که دیشب اومدن من رو فهمیدن چون اونقدر که باید و شاید تعجب نکردن! انگار بیشتر تعجبشون از رفتن من به اتاقشون بود. قبل از اردلان شهراد به خودش اومد، یه قدم اومد به سمتم و با صدایی که به شدت سعی می کرد بالا نره غرید:
- تو اینجا چه غلطی می کنی؟!! نمی خوای آدم بشی؟! تا وقتی خودت و ما رو با هم تو هچل نندازی دست بردار نیستی؟!! لعنتی چرا گورتو گم نمی کنی؟!!!
اردلان که از جا بلند شده و اومده بود کنار شهراد ایستاده بود دستشو گذاشت روی بازوی شهراد و گفت:
- آروم باش ...
بعد به من نگاه کرد و گفت:
- راست می گه شهراد سارا! چرا همه چیو به بازی می گیری؟!! اومدنت اینجا اصلا صحیح نبود. ما خودمون هم نمی دونیم تو کدوم قبرستونی گیر کردیم.با تو باید چی کار کنیم؟

شهراد اردلان رو پس زد، با خنده گفت:
- حس مارپل بودن بهت دست داده هان؟ زیاد کتابای آگاتا کریستی رو می خونی ؟ ولی دختر خانوم این زندگی واقعیه! یه دو روز بین اینا حواست رو جمع خودت کن حیثیتت رو به باد ندی تا یه غلطی بکنیم بفرستیمت بری.
از اون همه بی پروایی شهراد جا خوردم! خواستم چیزی بگم که اردلان اجازه نداد و گفت:
- گوشیت همراهته؟! اگه این چند وقته احساس خطر کردی به من یا شهراد یه تک بزن! به هر بهونه ای که شده باشه نجاتت می دیم. دختر تو واقعا نفهمیدی کجا اومدی؟! اینا یه مشت ....
به اینجا که رسید دستی روی پیشونیش کشید و غرید:
- لا اله الا الله ...
شهراد با خنده دستی زد سر شونه اردلان و گفت:
- بیخیالش ! اصلا شاید خودش اینکاره است ... شاید انتقام و اینا همه اش بهونه ...
چند دقیقه ای بود جلوشون ایستاده بودم و اجازه می دادم هر غلطی می خوان بکنن و هر چی به زبونشون می رسه رو بگن! ولی دیگه خونم به جوش اومد، این پسره پیش خودش چه فکری کرده بود که مستقیما بهم توهین می کرد؟!! دیگه طاقت نیاوردم، پسره ابله بدجور داشت روی اعصاب من راه می رفت. فاصله م باهاش به اندازه نیم متر بود، خیلی راحت دستم رو بردم بالا و خیلی راحت تر از اون با نیم قدرتم توی صورتش کوبیدم. می دونستم اگه محکم تر بکوبم جاش روی صورتش می مونه و همه اون بیرون می فهمن یه طوری شده! اینقدر محتاط شده بودم که برای نشوندن یه نفر سر جاش هم باید همه حواسم رو جمع می کردم. دست شهراد روی صورتش نشست و نگاش روی صورت من. با غیظ کف دستم رو ماساژ دادم و بدون اینکه صدام رو بالا ببرم با غیظ گفتم:
- یه وقتایی باید در دهن تو یکی رو به زور بست! فقط اومدم بگم بیاین بیرون صبحونه بخورین ، همین و بس! بقیه زندگیم به خودم مربوطه ...
اردلان نالید:
- سارا چت شده تو؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
- چیز جدیدی نیست ، از اول همین بودم. زود بیاین بیرون تا تابلو نشدین ... 
بعد هم چرخیدم و بی توجه به شهراد که هنوزم نگاه مبهوتش قفل شده بود توی نگاهم زدم از در اتاق بیرون. بوی نیمرو حتی توی اون شرایط هم اشتهام رو تحریک می کرد ....

مطالب مرتبط

تظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی